فلسفه ی اطلاعات چيست؟ (لوچيانو فلوريدی)

1-   مقدمه

امروزه فعاليت فلسفیِ کامپيوترگرا يا مبتنی بر نظريه ی اطلاعات، به حوزه ای پربار و رو به رشد در عرصه ی پژوهش های فلسفی بدل شده است. اين حوزه ی پژوهشی به احيای پرسش های ديرينِ فلسفی می پردازد، مسائلِی جديد، همانند امکان شبيه سازی ذهن و آگاهی به واسطه ی هوش مصنوعی، عرضه ی ساحت جهانی ارتباطات و لزوم پرداختن به اخلاقيات در اين فضا، اخلاق مهندسی و...  را مطرح می نمايد و در ساختِ ديدگاه هايی نوين از جهان شرکت می کند.

اخيرا عناوينِ متعددی برای اين شاخه ی جديد پيشنهاد شده است. واژه هايی چون فلسفه ی سايبر Cyberphilosophy، فلسفه ی علومِ کامپيوتری Computer science philosophy، کامپيوتر و فلسفه، فلسفه ی ديجيتال Digital Philosophy  و در نهايت فلسفه ی هوشِ مصنوعی از معروف ترين مثال های اين عناوين هستند. فلوريدی در مقاله ی خويش به اثباتِ مناسبت و بسندگیِ عنوانِ فلسفه ی اطلاعات Philosophy of Information (PI) می پردازد(برخی از اين واژه هابه دليل دور از ذهن بودن در ترجمه ی فارسی و اهميت کم تر ذکر نشده اند).

اين مقاله ادعا دارد فلسفه ی اطلاعات، شاخه ی علمیِ کامل و مستقلی است زيرا

الف) به حوزه ای مستقل و مقولاتی يکتا می پردازد؛

 ب) به واسطه ی متدولوژی هايی بديع و اصيل و با رويکردی ابتکاری، همزمان به مقولاتِ هردو شاخه ی فلسفه ی سنتی و فلسفه ی جديد می پردازد

ج) با ارائه ی تدابيری سيستماتيک در قبالِ بنياد های مفهومیِ جهانِ اطلاعات و جامعه ی اطلاعاتی، می تواند در کنارِ ديگر شاخه های فلسفه قرار گيرد (نظريه های نوين).

 پيش از ارائه ی تعريفی از فلسفه ی اطلاعات، ابتدا به مقدمات تاريخی و مفهومی ظهور و رشد اين رشته پرداخته خواهد شد.

2- فلسفه ی هوشِ مصنوعی به مثابه الگويی نارس از فلسفه ی اطلاعات

دهه ی هفتاد: بسته شدن نطفه ی فلسفه ی اطلاعات

آرون اسلومن (Aaron Sloman) در1978، منادیِ ظهورِ پارادايم فلسفی نوينی بر مبنای هوشِ مصنوعی است. وی درکتابی با نامِ "انقلابِ کامپيوتری در فلسفه/ The Computer Revolution in Philosophy "، اين چنين پيش بينی کرده است:

1.      پس از گذشتِ چند سال، اگر فيلسوفی باقی مانده باشد که با برخی از پيشرفت های اساسیِ هوشِ مصنوعی آشنا نباشد، می توان وی را به عدمِ صلاحيتِ حرفه ای محکوم کرد 

2.      تدريسِ رشته های فلسفه ی ذهن، هستی شناسی (epistemology)، زيبايی شناسی (aesthetics)، فلسفه ی علم، فلسفه ی زبان، اخلاق (ethics)، متافيزيک و ديگر حوزه های اصلیِ فلسفه؛ بدونِ تشريحِ جنبه های مرتبطِ هوشِ مصنوعی را می توان همان قدر به عملکرد غير مسئولانه محکوم کرد، که ارائه ی دوره ای برای اعطای مدرکی در فيزيک را بدونِ دربرداشتنِ نظريه ی کوانتوم.

 

پرواضح است که اين پيش بينی در عمل نادرست و  بيش از اندازه خوش بينانه از کار در آمد، اما اسلومن تنها نبود. محققانِ ديگری ( چون سيمون، مک کارتی (پدر عنوان هوش مصنوعی) و Hayes1969، Pagels 1988، که به الگوی نظريه ی پيچيدگیcomplexity-theory paradigm پرداخته اند، و Burkholder 1992، که به مقوله ی "عصرِ کامپيوتر computational turn" پرداخته است)  نيز دقيقا دريافته بودند که تحولاتِ عملی و نظریِ ناشی از علومِ کامپيوتری و اطلاعاتی  ICS(Information and Computational Sciences) و فن آوریِ اطلاعات و ارتباطات ICT(Information and Communication Technologies) ، تحولاتی ميکروسکوپی به همراه خواهند آورد، که نه تنها حوزه ی علم، که حوزه ی فلسفه را نيز تحت الشعاع قرار خواهند داد. در آن زمان اين تحولات، تحتِ عنوانِ انقلابِ کامپيوتری، يا "عصرِ کامپيوتر" نيز شناخته می شد. به نظر می رسد تمامیِ اين پژوهشگران، همانندِ اسلومن، درباره ی طبيعتِ خاصِ اين تحولات دچار سوءِ تفاهم شده بودند، و دشواری هايی را که پذيرشِ الگوی نوينِ فلسفه ی اطلاعات به ناچار با آن روبرو می شد را دستِ کم گرفته بودند.

تورينگ(2) در دهه ی 1930 مقالاتِ تاثيرگذارِ خود را منتشر نمود. طی پنجاه سال پس از انتشارِ اين مقالات، سايبرنتيک، نظريه ی اطلاعات، هوشِ مصنوعی، نظريه ی سيستم ها، علومِ کامپيوتری، نظريه ی پيچيدگی، ICT و به خصوص فلسفه ی هوشِ مصنوعی(3)، به شدت موردِ توجهِ –هرچند مقطعیِ- جامعه ی فلسفی قرار گرفتند. اين امر، زمينه ی مناسبِ ظهورِ يک شاخه ی پژوهشیِ مستقل، و رويکردِ کامپيوتری/نظريه اطلاعاتیِ نوينی در فلسفه را فراهم آورد.

هرچند،  روندی پخته، ابتکاری و تاثيرگذار در پژوهش های اين رشته تا دهه ی 1980 ايجاد نشد، و تحولاتِ انقلابیِ با عظمت پژوهشگرانی چون اسلومن در دهه ی هفتاد، بدونِ پاسخ باقی ماند. هوشِ مصنوعی می توانست به يک شاخه ی پژوهشیِ نوين و جذاب، و رويکردی به غايت بديع به مسائلِ سنتیِ فلسفه بدل شود. تورنس در 1984می نويسد:

"از زمانِ چاپِ مقاله ی تاثيرگذارِ تورينگ "ماشين های کامپيوتری و هوش مندی" و تولدِ شاخه ی پژوهشیِ هوشِ مصنوعی در اواسطِ دهه ی 1950، در ميانِ دانشمندانِ علومِ کامپيوتر علاقه ای روز افزون به نظريه پردازی دربابِ ذهن پديدار گشت. در همان هنگام، فلاسفه به تدريج به اين نتيجه می رسيدند، که ظهورِ کامپيوترها به واسطه ی مطرح نمودن يا دستِ کم رد کردنِ برخی موقعيت های نظریِ نوين، به طورِ قطع مباحثاتِ فلسفی را دگرگون کرده است."

هوشِ مصنوعی به واسطه ی معرفیِ الگوی فراگيرِ کامپيوتری/اطلاعاتی در پايگاهِ فلسفی، به مثابهِ اسبِ تروايی برای ورودِ علوم کامپيوتر به پايگاه نفوذناپذيرِ فلسفه ظاهر شد (اين ديدگاه را می توان در  Simon 1962,1966، Pylyshyn 1970و Boden 1984 نيز جستجو نمود؛ به عنوانِ نمونه های متاخر ر.ک  McCarthy 1995و Sloman 1995 ). با اين حال فلسفه ی اطلاعات  تا اواسطِ دهه ی هشتاد، هنوز پختگیِ لازم را به دست نياورده بود و بيشتر به عنوانِ يک چند شاخه ایِ علمی شناخته می شد تا يک شاخه ی علمیِ ميان رشته ای؛ جوامعِ فلسفی و علمی برای پذيرا شدنِ اين تحولات، هنوز آمادگیِ کافی نداشتند؛ و فضا ی فرهنگی_اجتماعیِ لازم هنوز مهيا نگشته بود.

فلسفه ی اطلاعات، همانندِ ديگر شاخه های فلسفی با سه مقوله درگير است:

موضوعات(topics ) (واقعيت ها، داده ها، مسائل، پديدارها، مشاهدات و مواردِ مشابه)؛

روش ها(methods) (تکنيک ها، رويکردها و غيره)؛

نظريه ها(theories) (فرضيات، تاويلات، تعابير و غيره).

در عين حال بر اساس نظر استنت (Stent 1972  خطِ مشيی خام يا نابالغ شناخته می شود که هم زمان برای نوآوری در بيش از يکی از اين حوزه ها فعاليت کند، و درنتيجه خود را بيش از اندازه از روند پيوسته ی تحولاتِ حوزه ی عمومیِِ خود جدا نمايد. نگاهی اجمالی به دو بند پيش بينی اسلومن اين چنين نشان می دهد که اين دقيقا سرنوشتی بود که برای فلسفه ی اطلاعات در مراحلِ پيدايی اش به مثابهِ فلسفه ی هوشِ مصنوعی رخ داد. گستردگی بيش از اندازه ی فعاليت های پژوهش های فلسفه ی هوش مصنوعی، و مطرح شدن فلسفه ی اطلاعات به عنوانِ زيرشاخه ای علمی، مانع از ظهورِ بسترِ مناسب برای شناخته شدنِ تدريجیِ اهميت اش گشت.

حتی امروز، بسياری فلاسفه تمايل دارند مقولاتِ موردِ بحثِ فلسفه ی اطلاعات، صرفا موردِ توجهِ پژوهشگرانِ شاخه هايی چون زبانِ انگليسی، رسانه های گروهی، مطالعاتِ فرهنگی، رشته های علومِ کامپيوتری و جامعه شناسی قرار گيرد.

فلسفه ی اطلاعات، نيازمندِ فيلسوفانی بود که به حرکت برخلافِ جهتِ محدوديت های مقولاتِ فرهنگی و علمی بپردازند، و شمارِ چنين فلاسفه ای زياد نبود. اغلب آن چه دغدغه ای همگانی باشد به تخصص کسی بدل نمی شود و تا تحولاتِ اخيرِ جامعه ی اطلاعاتی، فلسفه ی اطلاعات بيش از آن به آميختگی مقولاتِ فنی، مباحثِ نظری، مسائلِ کاربردی و تحليل های مفهومی می مانست تا به حوزه ی تخصصِ کسی بدل شود.

در عين حال در آن زمان برنامه های پژوهشیِ مهمِ ديگری به خصوص در زمينه ی فلسفه ی زبان (مانند پوزيتيويسمِ منطقی، فلسفه ی تحليلی، پست مدرنيسم، شالوده شکنی، هرمنوتيک، پراگماتيسم و غيره) وجود داشتند، که توجه اغلبِ منابعِ مالی و روشنفکری را به خود جلب نموده بودند. اين برنامه ها دستورِکارهايی از پيش تعيين شده داشتند و به سختی به الگوهای ديگر فرصتِ پيشرفت می دادند. رشته های اصلیِ فلسفه نمی توانند محافظه کار نباشند.  از آن رو که از طرفی ارزش ها و استانداردها معمولا در فلسفه نسبت به علم، روشنی و استواری کم تری دارند و در نتيجه اين محافظه کاری برای چالش دشوارترند. ازطرفِ ديگر به دست آوردنِ موقعيتی در قلمروِ فرهنگی، به قيمتِ رويکردهای خلاق و خرق عادت –که به ندرت اتفاق می افتند- حاصل می شود.

 

 

دهه ی هشتاد : گسترش و فراگيری علمی و اجتماعی

تاثيرات قویِ عصرِ کامپيوتر بر علوم در دهه ی هشتاد، اين زمينه را مهيا ساخت. به علاوه در سال 85 ميزان فروش سيستم های بينايی ماشينِ بيش از صد کمپانی امريکايی به مبلغ 80 ميليون دلار رسيد. "انقلابِ کامپيوتریِ" اسلومن می بايست تا دهه ی هشتاد منتظر می ماند تا درميانِ زمينه های علمی و اجتماعیِ متفاوت به پديده ای همگانی تر و گسترده تر بدل گردد، و محيطی مناسبِ تحولاتِ فلسفه ی اطلاعات پديد آورد.

بيش از نيم قرن پس از اختراعِ اولين MAINFRAME ها، پيش رفتِ اجتماعِ بشری به تازگی به مرحله ای رسيده است که در آن مقولاتِ خلاقيت، ديناميک، مديريت و کاربردِ منابعِ کامپيوتری و اطلاعاتی به اموری حياتی بدل شده اند. به هر حال، جوامعِ پيشرفته و فرهنگِ غرب، پيش از آن که بدعتِ اساسیِ الگوی جديد را درک کنند، با انقلابی در ارتباطاتِ ديجيتالی مواجه بودند. جامعه ی اطلاعاتی به مثابه پيشرفتی تکنولوژيکی به وقوع پيوست، که سريع ترين رشد را در تاريخ داشته است.

هيچ يک از نسل های گذشته با چنين شتاب گيریِ غيرمنتظره ای در افزايشِ قدرتِ تکنولوژی در عالمِ واقع روبرو نشده بودند، که اين چنين تغييراتِ اجتماعی و مسئوليت های اخلاقیِ بسيار در پی داشته باشد. فراگيریِ کلی، انعطاف پذيری و قدرتِ بالا ؛ICT  را در عمل، بيان و حتی در قلمروِ نمادين، به مقامِ تکنولوژیِ شاخصِ زمانِ ما بدل ساخته است. کامپيوتر به مثابه تکنولوژیِ فرهنگ ساز ظاهر می شود و با ايفای نقشِ فرهنگیِ بس تاثيرگذارتر از نقشِ چرخ در قرونِ وسطا، ساعت های مکانيکی در قرنِ هفدهم و ماشينِ بافندگی يا ماشينِ بخار در دورانِ انقلابِ صنعتی (بولتِر 1984)؛ به نمادِ هزاره ی جديد بدل شده است. برنامه های ICS و ICT  امروزه از تمامیِ عواملِ تعيين کننده در علم، حياتِ جوامع و آينده ی آنان نقشی استراتژيکی قوی تری بر عهده دارد. پيشرفته ترين جوامعِ پساصنعتی به واسطه ی اطلاعات به حياتِ خود  ادامه می دهند، و ICS-ICT آنان را مدام تغذيه می کند. البته دو دهه ی پيش، زمانی که اغلبِ رشته های فلسفه مقولاتِ فلسفه ی اطلاعات را حوزه ی تخصصیِ مناسبی برای فارغ التحصيلان نمی شمردند، اين تحولاتِ بنيادين و با اهميت هنوز چندان موردِ توجه قرار نگرفته بود.

فلسفه ی اطلاعات، که از زمانِ خود به مراتب جلوتر بود، و به شکلِ مايوس کننده ای برای اغلبِ فيلسوفانِ حرفه ای نابالغ به نظر می رسيد، بينِ دو انتخاب درنوسان بود:

 

1-      از يک سو تعدادی شاخه ی پژوهشیِ جالبِ توجه اما محدود مانندِ فلسفه ی هوشِ مصنوعی يا اخلاقِ کامپيوتری ايجاد کرده بود؛

2-       از سوی ديگر، به عنوانِ يک متدولوژی اطلاعاتی يا کامپيوتری در بررسی مقولاتِ سنتیِ حوزه های کلاسيکی مانندِ معرفت شناسی، منطق، هستی شناسی، فلسفه ی زبان، فلسفه ی علم و فلسفه ی ذهن مطرح شد.(4)

 

هر دو گرايشِ فوق، به ظهورِ فلسفه ی اطلاعات به مثابه يک رشته ی پژوهشی مستقل انجاميدند.

3- پيدايشِ تاريخیِ فلسفه ی اطلاعات

 

گفته می شود خيال، در فضا معلق است. از قرارِ معلوم توضيحِ حقيقیِ اين امر اين است که در دوره ای خاص از سرنوشتِ هر موضوع، تخيلات و تصورات، هرچند تنها بر آنان که تيزبينیِ سرشاری در درکِ مقولاتِ ذهنی دارند، قابلِ رويت می شوند؛ در حالی که در دوره های قبل از آن ، هيچ کس با قوی ترين بصيرت نيز، نمی توانست آن را دريابد. (دامِت 1993 ، 3)

 

تخيلات، زندگانیِ سختی دارند. برای ظهورِ الگويی نوين، انقلابِ کامپيوتریِ سومی (اينترنت) لازم بود، نسلی جديد از تحصيل کردگان، اساتيد و پژوهش گرانِ رشته ی کامپيوتر، تغييری ماهوی در بافتِ جامعه، تحول شديد در حساسيتِ فرهنگی و ذهنیِ جامعه، و ظهورِ بحرانی در حلقه های فلسفی با گرايش های متفاوت. در اواخرِ دهه ی هشتاد، فلسفه ی کامپيوتر، که تا آن زمان به مثابه انقلابی نارس از آن ياد می شد، بالاخره به عنوانِ رشته ای بديع در پژوهشِ فلسفی، موردِ تاييد واقع شد.

مجله تايم Time ، کامپيوتر را "مردِ سال" اعلام نمود. در 1985، انجمنِ فلسفه ی امريکا The American Philosophical Association کميته ی فلسفه و کامپيوتر PAC (Philosophy and Computing) را تاسيس نمود. در همان سال، تِرِل وارد بينوم (Terrell Ward Bynum ) که درآن دوران سردبيرِمجله ی مشهورMetaphilosophy  بود، ويژه نامه ای با نامِ اخلاق و کامپيوتر (Bynum 1985) به چاپ رساند، که "به سرعت به پرفروش ترين شماره ی مجله بدل شد."(Bynum2000، نيز ر.ک. به Bynum1998). اولين کنفرانس به سرپرستیِ انجمنِ CAP(Computer and Philosophy) به سالِ 1986 در دانشگاهِ ايالتِ کليولند برگزار شد:

"برنامه ی آن بيشتر به مقولاتی دربابِ نرم افزارهای منطقی(Logic software) مربوط می شد.  به مرورِ زمان کنفرانس های سالانه ی CAP، آن چنان گسترش يافت که تمامیِ جنبه های همگرايیِ علومِ کامپيوتر و فلسفه را پوشش دهد. در 1993، کارنگی ملون، محلِ برگزاری اين همايش بود." (به نقل از وب سايتِ CAP)

تا اواسطِ دهه ی 1980، جامعه ی فلسفی به تمامی از اهميتِ مقولاتِ موردِ پژوهشِ فلسفه ی اطلاعات، و ارزشِ متدولوژی ها و نظريه های آن، آگاه شده بود(5). تکنولوژی اطلاعات ديگر مقوله ای نامانوس، چند شاخه ای، يا به لحاظِ فلسفی نامربوط، نمی نمود. مفاهيم يا فرآيند هايی چون الگوريتم، کنترلِ اتوماتيک، پيچيدگی، محاسباتِ کامپيوتری، شبکه های توزيع شده، سيستم های ديناميک، پياده سازی، اطلاعات، بازخورد و بازنمايیِ نمادين؛ پديده هايی چون تعاملِ انسان و ماشينHCI  (Human Computer Interaction) ، ارتباطاتِ مبتنی بر کامپيوترCMC  (Computer Mediated Communication) ، جرايمِ کامپيوتری، اجتماعاتِ الکترونيکی، و هنرِ ديجيتال؛ رشته هايی چون هوشِ مصنوعی و نظريه ی اطلاعات، مقولاتی نظيرِ ماهيتِ مامورانِ مجازی، تعريفِ هويتِ فردی در محيطی غيرِ فيزيکی و نامتجسد، و ماهيتِ واقعيتِ مجازی، مدل هايی نظيرِ آن چه ماشين های تورينگ فراهم می آورند، شبکه های عصبیِ مجازی، و سيستم های زندگیِ مجازی و... تنها نمونه هايی اندک از مقولاتِ در حالِ گسترش و رو به ازديادی هستند، که با گذشتِ زمان تصورِ عام از آن ها به عنوانِ مقولاتی نوين، جذاب و قابلِ اعتنای آکادميک، رشد کرده است.

مفاهيم، روش ها، تکنيک ها و نظريات کامپيوتری و اطلاعاتی، به استعاراتی آن چنان قدرت مند بدل شده اند، که به مثابه "دستگاه هايی هرمنوتيکی" عمل نمايند، که جهان به واسطه ی آنان تفسير می شود، و در عين حال، مجموعه واژگانی يکپارچه، ومستقل از رويکردِ علمی ايجاد نموده اند، که به جريانِ مشترکِ تمامیِ موضوعاتِ آکادميک، ازجمله فلسفه بدل شد.

در 1998، ترل وارد بينوم و جيمز اچ. مور James H. Moor درمقدمه ی  کتابِ "ققنوسِ ديجيتال" –مجموعه ای از مقالات تحتِ عنوانِ جانبیِ چگونه کامپيوترها فلسفه را تغيير می دهند -  ظهورِ فلسفه ی اطلاعات را عنصری قوی و نوين در تاريخِ فلسفه معرفی کردند:

 

"هرچند گاه، جنبش هايی اساسی در فلسفه رخ می دهند. اين جنبش ها با ايده هايی اندک، اما پربار آغاز می شوند – ايده هايی که فلاسفه را با منشوری جديد برای نگريستن به مقولاتِ فلسفی مواجه می سازند. با گذشتِ زمان، روش ها و مسائلِ فلسفی به واسطه ی عبور از صافیِ اين مفاهيمِ جديد تصفيه و فهميده می شوند. همان طور که نتايجِ نوين و جالبِ توجهِ فلسفی به دست می آيند، جنبش ايجاد شده به موجی روشنفکری بدل می گردد که فراسوی قواعدِ انظباطی حرکت می کند. الگوی فلسفیِ جديدی شکل می گيرد.علومِ کامپيوتر، چنين مفاهيمِ ساده، اما به غايت پربار و رو به رشدی را برای فلسفه فراهم می سازد: موضوعات، روش ها و مدل هايی نوين و درحالِ توسعه برای پژوهش های فلسفی. علومِ کامپيوتر به واسطه ی تغييرِ نحوه ی ادراکِ مفاهيمِ بنيادينِ فلسفی، چون ذهن، آگاهی، تجربه، تعقل، دانش، حقيقت، اخلاق، و خلاقيت؛ فرصت ها و چالش های نوينی برای فعاليت های سنتیِ فلسفی به ارمغان می آورد. شدتِ حرکت و توسعه ی اين روندِ پژوهشِ فلسفی، که علمِ کامپيوتر را به ديدِ موضوع، روش، يا مدلی مطرح می نگرد، به طورِ پيوسته رو به افزايش است." (بينوم و مور 1998)

 

فلسفه، به دليل روندِ تاريخیِ مباحثِ کتاب هايش، غالبا دانشجويان ر به واسطه ی نظامی منضبط از مباحث خشک و پايان ناپذير، وادعاهای جزمی، ا با مشکل روبرو می سازد. از ديگر سو، در خلال جدل های جانبیِ حاصل از پويايیِ قدرتمندِ انديشه ها در برابر وضعيت بحرانی فلسفه، عمق ادعاها، تناقض های درونی و اهميتِ حقيقيشان آشکار می شود. اين امر بحران های مذکور را، به ديالکتيکی ثمربخش و غير قابلِ اجتناب، بينِ نوآوری و فلسفه ی مدرسی بدل می سازد.

ديالکتيکِ بازانديشی، آن گونه که توسطِ بينوم و مور مطرح شده است، نقشی بسيار مهم در تبديلِ فلسفه ی اطلاعات به رشته ای کامل و مستقل در پژوهش های فلسفی ايفا نموده است.

 

 

4- ديالکتيکِ بازانديشی(reflection) و ظهورِ فلسفه ی اطلاعات

 

ظهور و شکوفايی ذهن، در فرآيند معنابخشی به محيطِ اطراف  به واسطه ی منسوب کردنِ معنا به داده های موجود صورت می پذيرد.  درنتيجه، حياتِ ذهنی حاصلِ واکنشی موفق است به يک "هنوز-معنا-ندارد"((horror vacui semantici : زيرا بی نظمیِ حاصل از بی معنايی، "نفس يا خود/ Self "را تهديد به از هم گسيختگی و غرق شدن در ديگربودگیِ "بيگانه &#