فلسفه ی اطلاعات
چيست؟
(لوچيانو فلوريدی)
1- مقدمه
امروزه فعاليت
فلسفیِ
کامپيوترگرا يا مبتنی بر نظريه ی اطلاعات، به حوزه ای پربار و رو به رشد در عرصه ی
پژوهش های فلسفی بدل شده است. اين حوزه ی پژوهشی به احيای پرسش های ديرينِ فلسفی می
پردازد، مسائلِی جديد، همانند امکان شبيه سازی ذهن و آگاهی به واسطه ی هوش مصنوعی،
عرضه ی ساحت جهانی ارتباطات و لزوم پرداختن به اخلاقيات در اين فضا، اخلاق مهندسی
و... را مطرح می نمايد و در ساختِ
ديدگاه هايی نوين از جهان شرکت می کند.
اخيرا عناوينِ
متعددی برای اين شاخه ی جديد پيشنهاد شده است. واژه هايی چون فلسفه ی سايبر
Cyberphilosophy، فلسفه ی علومِ کامپيوتری Computer
science philosophy، کامپيوتر و فلسفه،
فلسفه ی ديجيتال Digital
Philosophy
و در نهايت فلسفه ی هوشِ مصنوعی از معروف ترين مثال های اين عناوين هستند.
فلوريدی در مقاله ی خويش به اثباتِ مناسبت و بسندگیِ عنوانِ فلسفه ی اطلاعات
Philosophy
of Information (PI) می پردازد(برخی از اين
واژه هابه دليل دور از ذهن بودن در ترجمه ی فارسی و اهميت کم تر ذکر نشده اند).
اين
مقاله ادعا دارد فلسفه ی اطلاعات، شاخه ی علمیِ کامل و مستقلی است زيرا
الف)
به حوزه ای مستقل و مقولاتی يکتا می پردازد؛
ب) به واسطه ی متدولوژی هايی بديع و اصيل و
با رويکردی ابتکاری، همزمان به مقولاتِ هردو شاخه ی فلسفه ی سنتی و فلسفه ی جديد می
پردازد
ج)
با ارائه ی تدابيری سيستماتيک در قبالِ بنياد های مفهومیِ جهانِ اطلاعات و جامعه ی
اطلاعاتی، می تواند در کنارِ ديگر شاخه های فلسفه قرار گيرد (نظريه های نوين).
پيش از ارائه ی تعريفی از فلسفه ی اطلاعات،
ابتدا به مقدمات تاريخی و مفهومی ظهور و رشد اين رشته پرداخته خواهد شد.
2- فلسفه ی هوشِ
مصنوعی به مثابه الگويی نارس از فلسفه ی اطلاعات
دهه ی هفتاد:
بسته شدن نطفه ی فلسفه ی اطلاعات
آرون
اسلومن (Aaron
Sloman) در1978، منادیِ ظهورِ پارادايم فلسفی نوينی
بر مبنای هوشِ مصنوعی است. وی
درکتابی با نامِ "انقلابِ کامپيوتری در فلسفه/ The Computer Revolution in
Philosophy "، اين چنين پيش
بينی کرده است:
1.
پس از گذشتِ چند
سال، اگر فيلسوفی باقی مانده باشد که با برخی از پيشرفت های اساسیِ هوشِ مصنوعی
آشنا نباشد، می توان وی را به عدمِ صلاحيتِ حرفه ای محکوم کرد
2.
تدريسِ رشته های
فلسفه ی ذهن، هستی شناسی (epistemology)، زيبايی شناسی (aesthetics)، فلسفه ی علم، فلسفه ی زبان، اخلاق
(ethics)، متافيزيک و ديگر حوزه های اصلیِ فلسفه؛
بدونِ تشريحِ جنبه های مرتبطِ هوشِ مصنوعی را می توان همان قدر به عملکرد غير
مسئولانه محکوم کرد، که ارائه ی دوره ای برای اعطای مدرکی در فيزيک را بدونِ
دربرداشتنِ نظريه ی کوانتوم.
پرواضح است که
اين پيش بينی در عمل نادرست و بيش از
اندازه خوش
بينانه از
کار در آمد، اما اسلومن تنها نبود. محققانِ ديگری ( چون سيمون، مک کارتی (پدر عنوان
هوش مصنوعی) و Hayes1969، Pagels
1988، که به الگوی نظريه ی پيچيدگیcomplexity-theory
paradigm پرداخته اند، و Burkholder
1992، که به مقوله ی "عصرِ کامپيوتر computational
turn" پرداخته است) نيز دقيقا دريافته بودند که تحولاتِ عملی
و نظریِ ناشی از علومِ کامپيوتری و اطلاعاتی
ICS(Information
and Computational Sciences) و فن آوریِ اطلاعات و ارتباطات ICT(Information
and Communication Technologies) ، تحولاتی ميکروسکوپی به همراه خواهند آورد،
که نه تنها حوزه ی علم، که حوزه ی فلسفه را نيز تحت الشعاع قرار خواهند داد. در آن
زمان اين تحولات، تحتِ عنوانِ انقلابِ کامپيوتری، يا "عصرِ کامپيوتر" نيز شناخته می شد. به نظر می
رسد تمامیِ اين پژوهشگران، همانندِ اسلومن، درباره ی طبيعتِ خاصِ اين تحولات دچار
سوءِ تفاهم شده بودند، و دشواری هايی را که پذيرشِ الگوی نوينِ فلسفه ی اطلاعات به
ناچار با آن روبرو می شد را دستِ کم گرفته بودند.
تورينگ(2) در
دهه ی 1930 مقالاتِ تاثيرگذارِ خود را منتشر نمود. طی پنجاه سال پس از انتشارِ اين
مقالات، سايبرنتيک، نظريه ی اطلاعات، هوشِ مصنوعی، نظريه ی سيستم ها، علومِ
کامپيوتری، نظريه ی پيچيدگی، ICT و به خصوص فلسفه ی هوشِ مصنوعی(3)، به شدت
موردِ توجهِ –هرچند مقطعیِ- جامعه ی فلسفی قرار گرفتند. اين امر، زمينه ی مناسبِ
ظهورِ يک شاخه ی پژوهشیِ مستقل، و رويکردِ کامپيوتری/نظريه اطلاعاتیِ نوينی در
فلسفه را فراهم آورد.
هرچند، روندی
پخته، ابتکاری و تاثيرگذار در پژوهش های اين رشته تا دهه ی 1980 ايجاد نشد، و
تحولاتِ انقلابیِ با عظمت پژوهشگرانی چون اسلومن در دهه ی هفتاد، بدونِ پاسخ باقی
ماند. هوشِ مصنوعی می توانست به يک شاخه ی پژوهشیِ نوين و جذاب، و رويکردی به غايت
بديع به مسائلِ سنتیِ فلسفه بدل شود. تورنس در 1984می نويسد:
"از
زمانِ چاپِ مقاله ی تاثيرگذارِ تورينگ "ماشين های کامپيوتری و هوش مندی" و تولدِ
شاخه ی پژوهشیِ هوشِ مصنوعی در اواسطِ دهه ی 1950، در ميانِ دانشمندانِ علومِ
کامپيوتر علاقه ای روز افزون به نظريه پردازی دربابِ ذهن پديدار گشت. در همان
هنگام، فلاسفه به تدريج به اين نتيجه می رسيدند، که ظهورِ کامپيوترها به واسطه ی
مطرح نمودن يا دستِ کم رد کردنِ برخی موقعيت های نظریِ نوين، به طورِ قطع مباحثاتِ
فلسفی را دگرگون کرده است."
هوشِ
مصنوعی به واسطه ی معرفیِ الگوی فراگيرِ کامپيوتری/اطلاعاتی در پايگاهِ فلسفی، به
مثابهِ اسبِ تروايی برای ورودِ علوم کامپيوتر به پايگاه نفوذناپذيرِ فلسفه ظاهر شد
(اين ديدگاه را می توان در Simon 1962,1966، Pylyshyn
1970و Boden
1984 نيز جستجو نمود؛ به عنوانِ نمونه های متاخر
ر.ک McCarthy 1995و Sloman
1995 ). با اين حال فلسفه ی اطلاعات تا اواسطِ دهه ی هشتاد، هنوز پختگیِ لازم
را به دست نياورده بود و بيشتر به عنوانِ يک چند شاخه ایِ علمی شناخته می شد تا
يک شاخه ی علمیِ ميان رشته ای؛ جوامعِ فلسفی و علمی برای پذيرا شدنِ اين
تحولات، هنوز آمادگیِ کافی نداشتند؛ و فضا ی فرهنگی_اجتماعیِ لازم هنوز مهيا نگشته
بود.
فلسفه ی
اطلاعات، همانندِ ديگر شاخه های فلسفی با سه مقوله درگير است:
موضوعات(topics
) (واقعيت ها،
داده ها، مسائل، پديدارها، مشاهدات و مواردِ مشابه)؛
روش
ها(methods) (تکنيک ها،
رويکردها و غيره)؛
نظريه
ها(theories) (فرضيات،
تاويلات، تعابير و غيره).
در
عين حال بر اساس نظر استنت (Stent
1972)،
خطِ مشيی خام يا نابالغ شناخته می شود که هم زمان برای نوآوری در بيش از يکی
از اين حوزه ها فعاليت کند، و درنتيجه خود را بيش از اندازه از روند پيوسته ی
تحولاتِ حوزه ی عمومیِِ خود جدا نمايد. نگاهی اجمالی به دو بند پيش بينی اسلومن اين
چنين نشان می دهد که اين دقيقا سرنوشتی بود که برای فلسفه ی اطلاعات در مراحلِ
پيدايی اش به مثابهِ فلسفه ی هوشِ مصنوعی رخ داد. گستردگی بيش از اندازه ی فعاليت
های پژوهش های فلسفه ی هوش مصنوعی، و مطرح شدن فلسفه ی اطلاعات به عنوانِ زيرشاخه
ای علمی، مانع از ظهورِ بسترِ مناسب برای شناخته شدنِ تدريجیِ اهميت اش
گشت.
حتی
امروز، بسياری فلاسفه تمايل
دارند مقولاتِ موردِ بحثِ فلسفه ی اطلاعات، صرفا موردِ توجهِ پژوهشگرانِ شاخه هايی
چون زبانِ انگليسی، رسانه های گروهی، مطالعاتِ فرهنگی، رشته های علومِ کامپيوتری و
جامعه شناسی قرار گيرد.
فلسفه
ی اطلاعات، نيازمندِ فيلسوفانی بود که به حرکت برخلافِ جهتِ محدوديت های مقولاتِ
فرهنگی و علمی بپردازند، و شمارِ چنين فلاسفه ای زياد نبود. اغلب آن چه دغدغه ای
همگانی باشد به تخصص کسی بدل نمی شود و تا تحولاتِ اخيرِ جامعه ی اطلاعاتی، فلسفه ی
اطلاعات بيش از آن به آميختگی
مقولاتِ فنی، مباحثِ نظری، مسائلِ کاربردی و تحليل های مفهومی می مانست
تا
به حوزه ی تخصصِ کسی بدل شود.
در
عين حال در آن زمان برنامه های پژوهشیِ مهمِ ديگری به خصوص در زمينه ی فلسفه ی زبان
(مانند پوزيتيويسمِ منطقی، فلسفه ی تحليلی، پست مدرنيسم، شالوده شکنی، هرمنوتيک،
پراگماتيسم و غيره) وجود داشتند، که توجه اغلبِ منابعِ مالی و روشنفکری را به خود
جلب نموده بودند. اين برنامه ها دستورِکارهايی از پيش تعيين شده داشتند و به سختی
به الگوهای ديگر فرصتِ پيشرفت می دادند. رشته های اصلیِ فلسفه نمی توانند محافظه
کار نباشند. از آن رو که از طرفی
ارزش ها و استانداردها معمولا در فلسفه نسبت به علم، روشنی و استواری کم تری دارند
و در نتيجه اين محافظه کاری برای چالش دشوارترند. ازطرفِ ديگر به دست آوردنِ
موقعيتی در قلمروِ فرهنگی، به قيمتِ رويکردهای خلاق و خرق عادت –که به ندرت اتفاق
می افتند- حاصل می شود.
دهه
ی هشتاد : گسترش و فراگيری علمی و اجتماعی
تاثيرات
قویِ عصرِ کامپيوتر بر علوم در دهه ی هشتاد، اين زمينه را مهيا ساخت. به علاوه در
سال 85 ميزان
فروش
سيستم های بينايی ماشينِ
بيش از صد کمپانی امريکايی به مبلغ 80 ميليون دلار رسيد. "انقلابِ کامپيوتریِ"
اسلومن می بايست تا دهه ی هشتاد منتظر می ماند تا درميانِ زمينه های علمی و
اجتماعیِ متفاوت به پديده ای همگانی تر و گسترده تر بدل گردد، و محيطی مناسبِ
تحولاتِ فلسفه ی اطلاعات پديد آورد.
بيش
از نيم قرن پس از اختراعِ اولين MAINFRAME ها، پيش رفتِ اجتماعِ بشری به تازگی به مرحله
ای رسيده است که در آن مقولاتِ خلاقيت، ديناميک، مديريت و کاربردِ منابعِ کامپيوتری
و اطلاعاتی به اموری حياتی بدل شده اند. به هر حال، جوامعِ پيشرفته و فرهنگِ غرب،
پيش از آن که بدعتِ اساسیِ الگوی جديد را درک کنند، با انقلابی در ارتباطاتِ
ديجيتالی مواجه بودند. جامعه ی اطلاعاتی به مثابه پيشرفتی تکنولوژيکی به وقوع
پيوست، که سريع ترين رشد را در تاريخ داشته است.
هيچ
يک از نسل های گذشته با چنين شتاب گيریِ غيرمنتظره ای در
افزايشِ
قدرتِ تکنولوژی در عالمِ واقع روبرو نشده بودند، که اين چنين تغييراتِ اجتماعی و
مسئوليت های اخلاقیِ بسيار
در
پی
داشته باشد. فراگيریِ کلی، انعطاف پذيری و قدرتِ بالا ؛ICT
را در عمل، بيان و حتی در قلمروِ نمادين،
به مقامِ تکنولوژیِ شاخصِ زمانِ ما بدل ساخته است. کامپيوتر به مثابه تکنولوژیِ
فرهنگ ساز ظاهر می شود و با ايفای نقشِ فرهنگیِ بس تاثيرگذارتر از نقشِ چرخ در
قرونِ وسطا، ساعت های مکانيکی در قرنِ هفدهم و ماشينِ بافندگی يا ماشينِ بخار در
دورانِ انقلابِ صنعتی (بولتِر 1984)؛ به نمادِ هزاره ی جديد بدل شده است. برنامه
های ICS و ICT
امروزه از تمامیِ عواملِ تعيين کننده در علم، حياتِ جوامع و آينده ی آنان
نقشی استراتژيکی قوی تری بر عهده دارد. پيشرفته ترين جوامعِ پساصنعتی به واسطه ی
اطلاعات به حياتِ خود ادامه می دهند،
و ICS-ICT آنان را مدام تغذيه می کند. البته دو دهه ی
پيش، زمانی که اغلبِ رشته های فلسفه مقولاتِ فلسفه ی اطلاعات را حوزه ی تخصصیِ
مناسبی برای فارغ التحصيلان نمی شمردند، اين تحولاتِ بنيادين و با اهميت هنوز چندان
موردِ توجه قرار نگرفته بود.
فلسفه
ی اطلاعات، که از زمانِ خود به مراتب جلوتر بود، و به شکلِ مايوس کننده ای برای
اغلبِ فيلسوفانِ حرفه ای نابالغ به نظر می رسيد، بينِ دو انتخاب درنوسان
بود:
1-
از
يک سو تعدادی شاخه ی پژوهشیِ جالبِ توجه اما محدود مانندِ فلسفه ی هوشِ مصنوعی يا
اخلاقِ کامپيوتری ايجاد کرده بود؛
2-
از سوی ديگر، به عنوانِ يک متدولوژی
اطلاعاتی يا کامپيوتری در بررسی مقولاتِ سنتیِ حوزه های کلاسيکی مانندِ معرفت
شناسی، منطق، هستی شناسی، فلسفه ی زبان، فلسفه ی علم و فلسفه ی ذهن مطرح شد.(4)
هر
دو
گرايشِ فوق، به ظهورِ فلسفه ی اطلاعات به مثابه يک رشته ی پژوهشی مستقل
انجاميدند.
3-
پيدايشِ تاريخیِ فلسفه ی اطلاعات
گفته
می شود خيال، در فضا معلق است. از قرارِ معلوم توضيحِ حقيقیِ اين امر اين است که در
دوره ای خاص از سرنوشتِ هر موضوع، تخيلات و تصورات، هرچند تنها بر آنان که تيزبينیِ
سرشاری در درکِ مقولاتِ ذهنی دارند، قابلِ رويت می شوند؛ در حالی که در دوره های
قبل از آن ، هيچ کس با قوی ترين بصيرت نيز، نمی توانست آن را دريابد. (دامِت 1993 ،
3)
تخيلات،
زندگانیِ سختی دارند. برای ظهورِ الگويی نوين، انقلابِ کامپيوتریِ سومی (اينترنت)
لازم بود، نسلی جديد از تحصيل کردگان، اساتيد و پژوهش گرانِ رشته ی کامپيوتر،
تغييری ماهوی در بافتِ جامعه، تحول شديد در حساسيتِ فرهنگی و ذهنیِ جامعه، و ظهورِ
بحرانی در حلقه های فلسفی با گرايش های متفاوت. در اواخرِ دهه ی هشتاد، فلسفه ی
کامپيوتر، که تا آن زمان به مثابه انقلابی نارس از آن ياد می شد، بالاخره به عنوانِ
رشته ای بديع در پژوهشِ فلسفی، موردِ تاييد واقع شد.
مجله
تايم Time ، کامپيوتر را "مردِ سال" اعلام نمود. در
1985، انجمنِ فلسفه ی امريکا The
American Philosophical Association کميته ی فلسفه و کامپيوتر PAC (Philosophy
and Computing) را تاسيس نمود. در همان سال، تِرِل وارد
بينوم (Terrell
Ward Bynum ) که درآن دوران سردبيرِمجله ی
مشهورMetaphilosophy
بود، ويژه نامه ای با نامِ اخلاق و
کامپيوتر (Bynum
1985) به چاپ رساند، که "به سرعت به پرفروش ترين
شماره ی مجله بدل شد."(Bynum2000، نيز ر.ک. به Bynum1998). اولين کنفرانس به سرپرستیِ انجمنِ
CAP(Computer
and Philosophy) به سالِ 1986 در دانشگاهِ ايالتِ کليولند
برگزار شد:
"برنامه
ی آن بيشتر به مقولاتی دربابِ نرم افزارهای منطقی(Logic
software) مربوط می شد. به مرورِ زمان کنفرانس های سالانه ی
CAP، آن چنان گسترش يافت که تمامیِ جنبه های
همگرايیِ علومِ کامپيوتر و فلسفه را پوشش دهد. در 1993، کارنگی ملون، محلِ برگزاری
اين همايش بود." (به نقل از وب سايتِ CAP)
تا
اواسطِ دهه ی 1980، جامعه ی فلسفی به تمامی از اهميتِ مقولاتِ موردِ پژوهشِ فلسفه ی
اطلاعات، و ارزشِ متدولوژی ها و نظريه های آن، آگاه شده بود(5). تکنولوژی اطلاعات
ديگر مقوله ای نامانوس، چند شاخه ای، يا به لحاظِ فلسفی نامربوط، نمی نمود. مفاهيم
يا فرآيند هايی چون الگوريتم، کنترلِ اتوماتيک، پيچيدگی، محاسباتِ کامپيوتری، شبکه
های توزيع شده، سيستم های ديناميک، پياده سازی، اطلاعات، بازخورد و بازنمايیِ
نمادين؛ پديده هايی چون تعاملِ انسان و ماشينHCI
(Human
Computer Interaction) ، ارتباطاتِ مبتنی بر کامپيوترCMC
(Computer
Mediated Communication) ، جرايمِ کامپيوتری، اجتماعاتِ الکترونيکی،
و هنرِ ديجيتال؛ رشته هايی چون هوشِ مصنوعی و نظريه ی اطلاعات، مقولاتی نظيرِ
ماهيتِ مامورانِ مجازی، تعريفِ هويتِ فردی در محيطی غيرِ فيزيکی و نامتجسد، و
ماهيتِ واقعيتِ مجازی، مدل هايی نظيرِ آن چه ماشين های تورينگ فراهم می آورند، شبکه
های عصبیِ مجازی، و سيستم های زندگیِ مجازی و... تنها نمونه هايی اندک از مقولاتِ
در حالِ گسترش و رو به ازديادی هستند، که با گذشتِ زمان تصورِ عام از آن ها به
عنوانِ مقولاتی نوين، جذاب و قابلِ اعتنای آکادميک، رشد کرده است.
مفاهيم،
روش ها، تکنيک ها و نظريات کامپيوتری و اطلاعاتی، به استعاراتی آن چنان قدرت مند
بدل شده اند، که به مثابه "دستگاه هايی هرمنوتيکی" عمل نمايند، که جهان به واسطه ی
آنان تفسير می شود، و در عين حال، مجموعه واژگانی يکپارچه، ومستقل از رويکردِ علمی
ايجاد نموده اند، که به جريانِ مشترکِ تمامیِ موضوعاتِ آکادميک، ازجمله فلسفه بدل
شد.
در
1998، ترل وارد بينوم و جيمز اچ. مور James
H. Moor درمقدمه ی کتابِ "ققنوسِ ديجيتال" –مجموعه ای از
مقالات تحتِ عنوانِ جانبیِ چگونه کامپيوترها فلسفه را تغيير می دهند - ظهورِ فلسفه ی اطلاعات را عنصری قوی و
نوين در تاريخِ فلسفه معرفی کردند:
"هرچند
گاه،
جنبش هايی اساسی در فلسفه رخ می دهند. اين جنبش ها با ايده هايی اندک، اما
پربار
آغاز می شوند – ايده هايی که فلاسفه را با منشوری جديد برای نگريستن به مقولاتِ
فلسفی مواجه می سازند. با گذشتِ زمان، روش ها و مسائلِ فلسفی به واسطه ی عبور از
صافیِ اين مفاهيمِ جديد تصفيه و فهميده می شوند. همان طور که نتايجِ نوين و جالبِ
توجهِ فلسفی به دست می آيند، جنبش ايجاد شده به موجی روشنفکری بدل می گردد که
فراسوی قواعدِ انظباطی
حرکت می کند. الگوی فلسفیِ جديدی شکل می گيرد.علومِ کامپيوتر، چنين مفاهيمِ ساده،
اما به غايت پربار
و رو به رشدی را برای فلسفه فراهم می سازد: موضوعات، روش ها و مدل هايی نوين و
درحالِ توسعه برای پژوهش های فلسفی. علومِ کامپيوتر به واسطه ی تغييرِ نحوه ی
ادراکِ مفاهيمِ بنيادينِ فلسفی، چون ذهن، آگاهی، تجربه، تعقل، دانش، حقيقت، اخلاق،
و خلاقيت؛ فرصت ها و چالش های نوينی برای فعاليت های سنتیِ فلسفی به ارمغان می
آورد. شدتِ حرکت و توسعه ی اين روندِ پژوهشِ فلسفی، که علمِ کامپيوتر را به ديدِ
موضوع، روش، يا مدلی مطرح می نگرد، به طورِ پيوسته رو به افزايش است." (بينوم و مور
1998)
فلسفه،
به دليل
روندِ
تاريخیِ مباحثِ
کتاب هايش،
غالبا
دانشجويان
ر به واسطه ی نظامی منضبط از مباحث خشک و پايان ناپذير، وادعاهای جزمی،
ا با مشکل
روبرو می سازد. از ديگر سو، در خلال جدل های جانبیِ حاصل از پويايیِ قدرتمندِ
انديشه ها در برابر وضعيت بحرانی فلسفه، عمق ادعاها، تناقض های درونی و اهميتِ
حقيقيشان آشکار می شود. اين امر بحران های مذکور را، به ديالکتيکی ثمربخش و غير
قابلِ اجتناب، بينِ نوآوری و فلسفه ی مدرسی بدل می سازد.
ديالکتيکِ
بازانديشی، آن گونه که توسطِ بينوم و مور مطرح شده است، نقشی بسيار مهم در تبديلِ
فلسفه ی اطلاعات به رشته ای کامل و مستقل در پژوهش های فلسفی ايفا نموده است.
4-
ديالکتيکِ بازانديشی(reflection) و ظهورِ فلسفه ی
اطلاعات
ظهور
و شکوفايی ذهن، در فرآيند معنابخشی به محيطِ اطراف به واسطه ی منسوب کردنِ معنا به داده های
موجود صورت می پذيرد. درنتيجه، حياتِ
ذهنی حاصلِ واکنشی موفق است به يک "هنوز-معنا-ندارد"((horror vacui semantici : زيرا بی نظمیِ حاصل از بی معنايی، "نفس يا
خود/ Self "را تهديد به از هم گسيختگی و غرق شدن در
ديگربودگیِ "بيگانه ساز"ی
می نمايد، که برای "نفس/خود" به مثابهِ "هيچ بودگی" است. اين وحشتِ ازلیِ فنا و
نيستی، "نفس/خود" را وادار می سازد شکاف های معنايی را، با هر معنايی که بتواند در
چارچوبِ محدوديت ها، توانايی ها و پيشرفت های فرهنگ جمع آوری نمايد؛ پُرکند. اين
معنادهی به هستی، يا واکنشِ "نفس/خود" به "غيرِخود" (به بيانِ فيشته)، ريشه در
ميراث و بسط، نگهداری و ارتقاءِ "روايت ها" دارد (روايت هايی مانندِ هويتِ فردی،
تجربه ی روزمره، هويتِ اجتماعی، ارزش های خانوادگی، نظرياتِ علمی، باورهايی که ريشه
در عقلِ سليم (حس مشترک) دارند، و غيره). اين روايت ها به لحاظِ عقلی و موردی (و
گاه تماما) کنترل شده و از پيش داده شده اند و به طورِ مداوم به واسطه ی داده هايی
که لازم است تطبيق و شرح دهند، به چالش کشيده می شوند. به لحاظِ تاريخی، تکاملِ
تدريجیِ اين فرايند به سمت کمالِ مطلوب، منجر به توصيفی مدام درتغيير، غنی تر و
مستحکم ترِ از جهان می شود. به طورِ خلاصه، اين فرآيند را می توان نتيجه ی چهار
رانه ی مفهومیِ زير شمرد:
1.
فرامعنادهی(6)
به روايت ها.
نتيجه ی هر واکنش به هستی، به مثابه واقعيتی خارجی که در مقابل "نفس/خودِ" به
عنوانِ يک امرِ جديد، قرار دارد استحکام می يابد. "نفس/خود" نيازمندِ قابل پذيرش
ساختنِ روايت هايی است، که اکنون در زمره ی ساير داده های از پيش موجودی قرار گرفته
اند، که "خود" ناچار است معنادهی کند. تامل خود به موضوع بازانديشی بدل می شود (7)
و خود را به عنوانِ جزئی از واقعيتی بازمی شناسد که می بايست توضيح اش دهد و به آن
معنا دهد.
2.
محدوديت
زدايی (de-limitation) از فرهنگ.
که عبارت است از فرآيندِ بيرونی سازی (externalization) و به اشتراک گذاردنِ روايت های مفهومیِ
ساخته شده توسطِ "نفس/خود" ها. جهانِ تجربياتِ معنادار، از ساختاری خصوصی،
زيرموضوعی و انسان محور، به واقعيتی درون موضوعی و نا-انسان محور بدل می گردد.
اجتماعی از سخنرانان، منابعِ معنايیِ گرانبهايی را به اشتراک می گذارند، که برای
معنادهی به جهان به واسطه ی نگهداری، پيشرفت و انتقالِ زبان موردِ نيازند. زبانی که
يک کودک آن را - با تمامیِ دلالت های فرهنگی و مفهومی اش - به سرعتِ کشتی شکسته ای
که آزمندانه چوبِ شناوری را چنگ می زند، می آموزد. در نتيجه ی اين به اشتراک گذاری،
روايت ها بی غرض می نمايند، زيرا به جای آن که اطمينان بخشیِ خود را وام دارِ تعلق
به الوهيتی مجهول باشند، با "نفس/خود"های ديگری به اشتراک گذاشته شده اند که سرِ
چالش با يکديگر ندارند، که زياد از هر"نفس/خودِ" ديگر دور نيستند. افرادِ يک جامعه،
به عنوانِ توليد/مصرف کنندگانِ روايت های خاصی که ديگر به مکان و زمان محدود نيست،
گروهی تشکيل می دهند که در ظاهر فرا-مادی(
Transphysical) است، و در واقع عملکردِ آن بر اساسِ فضايی
نشانه ای تعريف می شود، که آرزومند (يا ناگزير از) برقرار کردنِ آن هستند. به
عنوانِ مثال، پديدارِجهانی شدن، بيشتر پديده ی پاک سازیِ محدوديت های قديمی و
ساختنِ محدوديت های جديد، و در نتيجه پديده ای برای محدوديت-زدايی از فرهنگ
است.
3.
تجسد-زدايی(De-Physicalisation) از طبيعت. دنيای
فيزيکیِ ساعت ها و چاقوها، سنگ ها و درختان، اتومبيل و باران، و "من" به عنوانِ يک
هويت ("نفس/خودِ" قابلِ شناسايیِ اجتماع به واسطه ی جنسيت، شغل، گواهينامه ی رانندگی، وضعيتِ تاهل و غيره)
فرآيندِ مجازی شدن و فاصله گرفتن از خودی را متحمل می شود، که در آن حتی ضروری ترين
ابزارها، حساس ترين تجربيات يا تاثيرگذارترين احساسات، از جنگ تا عشق، از مرگ تا
تجربه ی جنسی، می تواند به ميانجی گریِ رسانه ای مجازی، توصيف و قاب بندی شود. از
آن پس هاله ای اطلاعاتی آن ها را در برمی گيرد. هنر، کالاها، تفريحات، اخبار، و
ديگر "خود"ها در حصاری شيشه ای قرار می گيرند و از ورای شيشه تجربه می شوند. در
جنبه ای ديگر از قاب بندیِ مجازی، اشياء و اشخاص به تمامی قابلِ جايگزينی می گردند
و اغلب به نشانه هايی کاملا غير قابلِ تشخيص از نمونه های آرمانی بدل می گردند: يک
ساعت در واقع يک سواچ (Swatch نشانِِ معروفِ تجاریِ نوعی ساعتِ سويسی)است،
يک خودکار تنها به واسطه ی نشانِ تجاری اش وجود دارد، کشوری به عنوانِ تفريح گاهِ
تعطيلات شناخته می شود، يک معبدِ مقدس به بنايی تاريخی و توريستی بدل می گردد، يک
شخص صرفا مامورِ پليس است و يک دوست ممکن است تنها کلماتی نوشته شده بر صفحه ی
مانيتور باشد. موجوديت های شخصی،
تنها نمونه سازی های مصرفیِ موقتی از قواعدِ کلی(Universals) اند. مفهومِ "اينجا-و-اکنون"، تغيير شکل و انبساط
يافته است. با عمل کرد های چند وظيفه ایِ درنوسان، "خودِ" می تواند در مکانی
انتزاعی loci(8) اقامت گزيند. به اين طريق که "نفس/خود" هم
زمان مسيرهای مختلفی از زندگی را ادراک می کنند، به سرعت زندگی های گوناگون شکل می
دهد و بدون آن که اين زندگی ها لزوما با هم ادغام شوند، همزمان آن ها را پيش می
برد. گذشته، حال و آينده، به عنوانِ وقفه های زمانیِ متغير و ناپيوسته ی زمانِ
کنونی بازسازی می شوند. فرافکنی و تکرارهای نامحسوسِ وقايعِ کنونی، آن ها را به
آينده بسط می دهد. بسياری وقايع پيش بينی می شوند و در اکنون های منتظر، از پيش
تجربه می گردند؛ وقايعِ گذشته ثبت شده اند و در اکنون های تکرارشونده، مجددا تجربه
می شوند. جهانِ غيرانسانیِ چيزهای بی مانند و وقايعِ تکرارناپذير، باروندی افزاينده
پشتِ ويترين می رود، و انسانيت از پشت ويترين به آن نظر می
افکند.
4.
تجسم(تجسد) بخشيدن به محيطِ مفهومیِ طراحی و قابل سکونت شدهinhabited توسط ذهن. روايت
ها، از قبيل ارزش ها، عقايد، رسوم، عواطف؛ و "من" ، آن ابرروايتی که نيت مندانه
برتری داده شده است، می توانند به مثابهِ "اشياءِ مفهومی" يا "موجوديت هايی
اطلاعاتی" انگاشته شوند، که حال به "خود"های متعامل نزديک تر می شوند، و به آرامی
همان موقعيتِ هستی شناختی را از آنِ خود می سازند، که چيزهای معمولی از جمله لباس
ها، اتومبيل ها و ساختمان ها واجدِ آن اند.
با
ظهورِ هم زمانِ طبيعتِ جسميت-زدا (de-physicalising) و روايت های انضمامی، محور های جسمانی و
فرهنگی بر هم منطبق می شوند و
محورِ
مجازی جسميت زدايی(virtual
de-physicalisation) را شکل می بخشند. در پرتوِ اين ديالکتيک،
جامعه ی اطلاعاتی را می توان به منزله ی جديدترين مرحله ی - هرچند بدونِ قطعيتِ -
فرآيندِ معنايیِ گسترده تری دانست، که جهانِ ذهنی را هرچه بيشتر به بخشی از – اگر
نگوييم خودِ – محيطی بدل می سازد که روز به روز مردمانِ بيشتری در آن زندگی می
کنند. اين فرآيند ديالکتيکی تاريخ، فرهنگ و درنتيجه زمان را، به مثابهِ قراردادهای
انسانی پيش می کشد، در حالی که طبيعت و درنتيجه فضای فيزيکی را به عنوانِ امورِ
غيرِ انسانی، به پس زمينه می راند. فرآيندِ معنادهی در خطِ سيرِ تکاملِ تدريجی اش،
به مرور به تثبيتِ موقتیِ مفهوم سازیِ سازنده از واقعيت، در ديدگاهی به جهان می
انجامد، که خود بعدها منجر به توليدِ پايانی محافظه کارانه می شود : فلسفه ی مدرسی
Scholasticism(9).
فلسفه
ی مدرسی، که بيشتر به عنوانِ نوع
شناسیِ روشنفکرانه شناخته می شود تا طبقه ای آکادميک، آن گاه که مقاومتِ افراطی اش
درقبالِ نوآوری را باز ننمايد،
اينرسیِ
درونیِ يک سيستمِ مفهومی را بازنمايی می کند. فلسفه ای است جزم
گرا در
بدترين نوع آن، که عبارت است از پس رویِ آن چه جامعه-زبان شناسان ((socio-linguists اغلب "ديسکورسِ"(10)
درونیِ جامعه يا گروهی از فيلسوفان می نامند (Gee
1998, esp. 52-53). خود را به شکلِ هواخواهیِ متعصب و سخت
گيرانه ی برخی ديسکورس هايی آشکار می سازد (آموزش، روش ها، ارزش ها، ديدگاه ها،
قواعدِ
نگارش، جايگاه ها، نظريه ها، انتخاب ِ مسائل و غيره)، که از جانبِ گروهی خاص،
(فيلسوف، يک مکتبِ فکری، يک جنبش، و غيره) به قيمتِ چشم پوشی و ضديت با سايرِ
انتخاباتِ ممکن مطرح می شوند
و
جعبه ابزاری به عينی ترين و ثابت ترين شکلِ ممکن از واژگان و مفاهيمِ فلسفیِ لازم
برای درکِ ديکورسِ خود (ايسم های خاصِ خود) و برنامه ی پژوهشیِ اجتماعِ خود بنا می
نهد.
به
اين ترتيب، فلسفه ی مدرسی به خدمتِ حرفه ای شدنِ فلسفه در می آيد: فلاسفه ی مدرسی
"عاشقانی" اند که از انديشه ی تازه کارِ مشتاق بودن بيزارند و در آرزوی حرفه ای شدن
هستند. آن ها پسوند و ضميمه اند: خودشان را "- ای ها" {در انگليسی "-ans"} می نامند و قبل ازآن قسمتِ پايانی نامِ
فيلسوفانِ ديگر را قرار می دهند: ارسطويی ها (Aristotelians)، دکارتی ها (Cartesians)، کانتی ها (Kantians)، نيچه ای ها (Nietzcheans)، ويتگنشتاينی ها(Wittgensteinians)، هايدگری ها (Heideggereans)، يا فرِگه ای ها(Fregeans). مدرسی مسلکان به مثابهِ دنباله روان،
مفسران و مقلدانِ پدرانِ بنيان گذارِ اسطوره شده، بيش از آن که با پرسش های جالبِ
توجه روبرو باشند، پاسخ های معتبر در دست دارند و در نتيجه به تدريج به کاربردِ خط
مشی ای خاص در پيچيدگی های درونیِ خود،
سازگار
ساختنِ مجدد، اسلوب دادن و محدود کردنِ حوزه ای از پژوهش که زمانی پويا بوده است،
مشغول می شوند. فلسفه ی مدرسی فرانظريه ای و غير نقادانه ودر نتيجه اطمينان بخش
است: نقادیِ بنيادين و خود-انتقادی
در ديسکورسِ مدرسی نمی گنجند، برعکس اين فلسفه، اجتماعی را در راستای ايجاد وحفظِ
شکلی قوی از يک هويتِ روشنفکری، و جهت دهیِ
روشن در طرح بندی و پياده سازیِ موثرِ فعاليت های پژوهشی و آموزشی اش ياری می دهد.
اين حيطه، محدود و بسته است: مدرسی ها تنها متوجهِ تفسير، نقد و دفاع از ديدگاه های
ديگر اعضای سرشناسِ اجتماعِ خود هستند، درنتيجه متقابلا به جای پرداختن به موضوعاتِ
مفهومیِ نوين، که شايد هنوز شجره نامه ی معتبرِ اکادميک ندارند و در نتيجه بيشتر
چالش برانگيزند، به تقويتِ حسِ هويت و هدفمندیِ خويش می پردازند. اين راه به
اشتباهِ تاريخی
غيرهمزمانی گری
((anachronism منجر می شود: شکافِ عميق تر و روبه گسترشی
ميانِ مسائلِ فيلسوفان و مسائلِ فلسفی ايجاد می شود. فلاسفه ی مدرسی با انکارهای
محدود و حاشيه ایِ جزئياتی که تنها خود مشتاقِ پژوهشِ آن هستند مشغول می شوند، و در
اين حال از تعامل با نظام های ديگر، اکتشافاتِ جديد يا
مسائلِ معاصر که در خارج از حوزه ی گفتمان های تخصصی نيز توجهی زنده و پويا به آن
ها معطوف است، بازمی مانند. در پايان، در حالی که فلسفه ی مدرسی خود را در خود
محصور ساخته است، هدفی که به طورِ طبيعی دنبال می کند، جاودان ساختنِ ديسکورسِ خود،
و تبديلِ خود به استراتژیِ آکادميک خواهد شد.
نبايد
آن چه تا کنون گفته شد، به اشتباه با پرسش های ساده لوحانه ای ازقبيلِ آيا فلسفه
دچارِ باخت شده است، و آيا می بايست به جستجوی
پيروزیِ مجدد برآيد و با مردم ارتباط برقرار کند، يکی انگاشته شود. (آدلر1979،
کواين1979) ممکن است مردم درباره ی فلسفه کنجکاو باشند، اما اين توهم که آن ها به
فلسفه علاقه مند نيز هستند تنها برای يک فيلسوف پيش می آيد. فلسفه ی مدرسی، اگر به
حدِ کافی ساده و غيرِ علمی شود، می تواند پاپ(عامه پسند) و جذاب باشند – به هر حال
کلمه ی غير علمی می بايست عشقِ حرفه ای را به ياد بياورد – در حالي
که
فلسفه ی نوآوری شده ممکن است تنها برای عده ای خاص قابلِ فهم باشد. شايد استعاره ای
برای روشن کردنِ اين نکته به کار آيد. حوزه های مفهومی همانند معدن هستند. برخی آن
قدر گسترده و غنی که فلاسفه را تا نسل ها مشتاقانه مشغول نگاه می دارند. برخی ديگر
آن قدر تحليل رفته به نظر می آيند تا روش ها و نظرياتِ جديد و قدرتمند امکانِ
اکتشافاتِ بيشتر و عميق تر را ايجاد نمايند، يا به اکتشافِ مسائل و انديشه هايی که
قبلا از چشم دور مانده بودند، بيانجامد. فيلسوفانِ مدرسی به کارگرانِ سيه روزی می
مانند که معدنی تحليل رفته و رو به اتمام را که هنوز اندک قابليتِ بهره برداری
دارد، حفر می کنند. آنان به نسلی کهنه تعلق دارند، که تنها آموزش فنی لازم برای کار
کردن در حوزه ای محدود را دارند، که خود را می توانند در آن بيابند. برای دست
آوردهای ناچيز، تلاشِ بسيار می کنند، و هرچه بيشتر در اکتشافاتِ بی برکتِ خويش
سرمايه گذاری می کنند و از ترک کردن جايگاه شان برای يافتنِ موضعی نوين سر باز می
زنند، خود را لجوجانه تر در معادنِ شان دفن می کنند. متاسفانه تنها زمان مشخص می
کند که معدنی به واقع تحليل رفته است. فلسفه ی مدرسی قضاوتی ((censure است که تنها پس از مرگ ((post mortem ميسر است.
نوآوری
همواره امری امکان پذير است، اما مدرسی گرايی به لحاظ تاريخی اجتناب ناپذير است. هر
مرحله ای در معنابخشی به هستی ابتدائا نوآورانه است اگر به شکستنِ معنای موجود
نپردازد، تا خود را به الگوی خاصِ مسلط بدل نمايد، و سپس قطعی و روز به روز انعطاف
ناپذيرتر گردد، و خود را غنی تر سازد، تا نهايتا موضعی متعصب در قبالِ نوآوری های
مفهومیِ جانشينِ خود اتخاذ نمايد و در مقابلِ محيطِ دائم التغييرِ حوزه های ذهنی و
عقلانی که خود زمانی در ايجاد و سرشتنِ آن سهيم بود، ناکارآمد شود.
در
اين معنا ، هر جنبشِ فکری شرايطِ سالخوردگی و جايگزينیِ خود را فراهم می آورد.
استحاله
های مفهومی نمی بايست بيش از حد افراطی باشند، در غيرِ اين صورت نابه هنگام و زودرس
به نظر خواهند رسيد. ديديم که الگوهای کهنه تنها زمانی توسطِ تفکراتِ نوآورانه به
چالش کشيده شده و درنهايت جايگزين می شوند، که تفکراتِ جديد، برای معرفی شدن به
عنوانِ جانشينی بهتر و ماندگار تر نسبت به مرحله ی قبل در مفهوم بخشی به هستی، به
حدِ کفايت قوی و تنومند باشند. موريتز شليک (Moritz
Schlick)
ديالکتيکِ
آغازِ جايگزينیِ يک الگو را اينچنين روشن می سازد:
فلسفه
به قرن ها تعلق دارد، نه به يک روز. "به روزشدن" درباره ی آن بی معناست. برای هر کس
به اين موضوع علاقه مند است، شنيدنِ بحث از فلسفه ی "مدرن" و "غيرِ مدرن" دردناک
است. جنبش های مد روزِ فلسفی که شرحِ آن رفت – چه به واسطه ی ژورناليسم بينِ
مخاطبينِ عام پخش شده باشند، يا به شکلی علمی در دانشگاه ها تدريس شده باشند – در
مقابلِ تکاملِ تدريجیِ آرام و قدرتمندِ فلسفه همان کاری را انجام می دهد که
استادانِ فلسفه در قبالِ فيلسوفان: دسته ی اول مطلع شده اند، دسته دوم خردمندان
اند، دسته ی اول دربابِ فلسفه می نگارند و در عرصه ی نبردِ تعليمی به رقابت می
پردازند، حال آن که دسته ی دوم خودِ فلسفه را می نگارند. جنبش های فلسفیِ مدِ روز،
دشمنی جدی تر از فلسفه ی حقيقی ندارند، و از هيچ چيز به اندازه ی آن نمی هراسند. آن
گاه که در طلوعی ديگر برخيزد و نورِ بی رحمِ خويش را بگستراند، پيروانِ انواعِ جنبش
های موسمی به خود خواهند لرزيد و بر عليه آن هم پيمان خواهند گشت، فرياد برخواهند
آورد که فلسفه در خطر است زيرا به راستی بر اين گمان اند که ويران شدنِ نظام های
خُردِشان به معنای فروپاشیِ خودِ فلسفه است. (شليک1979، 2:
491)
تعاملِ
سه نيرو برای راندنِ يک سيستمِ مفهومی به سمتِ نوآوری لازم است. فلسفه ی مدرسی،
نيروی
منفیِ درونی است. انديشه را با تقويتِ رويه ی تحرک ناپذيرش به تدريج فسيل می
کند
و
به دليل
هر
چه متعصب تر، شکننده تر و نامسئول تر نمودنِ يک مکتبِ فلسفی نسبت به جهان، توانايیِ
آن را در تعامل با داده های علمی، فرهنگی و تاريخی ضعيف تر می سازد، آن را از
واقعيت جدا می کند و در نتيجه زمينه را برای راه حلی بحرانی آماده می سازد. گرچه
فلسفه ی مدرسی، تنها می تواند نشان دهد که پژوهش های فلسفی به مرحله ای رسيده است،
که نيازمندِ توجه به مقولات و مسائلِ جديد، ايجادِ متدولوژی های نوآورانه يا
توصيفاتِ جايگزين است؛ نمی تواند جهتِ نوآوری ها را مشخص سازد. به لحاظِ تاريخی،
اين وظيفه، خارج از هر نظامِ فلسفی بر عهده ی دو نيروی مثبتِ نوآوری است: بدعت های
اساسی و جدی در محيطِ نظامِ مفهومی، که می تواند به عنوانِ نتيجه ی تلاشِ معنايیِ
الگوهای قديمی نيز باشد؛ و ظهورِ الگويی نوآورانه، که توانايی رويارويیِ موفق تر با
مفاهيمِ جديد، و در نتيجه رها کردنِ نظامِ مفهومی از رکود را داشته باشد.
در
گذشته، فلاسفه ناچار بودند کلِ زنجيره ی توليدِ دانش را آنگونه که بود، از داده های
خام گرفته تا نظرياتِ علمی، در نظر بگيرند. فلسفه طیِ تاريخِ خود، به تدريج مسائل
را به طبقاتِ تجربی و منطقی-رياضی تفکيک نمود، و پژوهش های هر حوزه را به نظام های
جديد واگذار نمود. سپس به منظورِ بهره بردن از روش های نظارت و توصيف، شرايط، روش
ها، ابزارها و بينشِ شان به اين نظام ها و يافته های شان بازگشت. اما
فلسفه
خود از پژوهش هايی مفهومی تشکيل شده است که ماهيتِ شان نه تجربی است و نه
منطقی-فلسفی. به عنوانِ سوءِ تعبيری از هيوم
چنين معنايی در بر دارد
:"در بابِ هر کتابی می توان پرسيد: آيا استدلال هايی انتزاعی در بابِ کميت يا عدد
در آن موجود است؟ آيا استدلال هايی تجربی در بابِ حقيقتِ امر و وجود در آن يافت می
شود؟" اگر پاسخ آری است، موضوعِ کتاب علم است، نه فلسفه.
فلسفه
قرصِ مسکنِ مفهومی، يا ابر علم، يا آراستگیِ زبان نيست، بلکه هنرِ شناسايیِ مسائلِ
مفهومی و طراحی، پيشنهاد، و سنجش مدل های تبيينی است. در نهايت واپسين مرحله ی تامل
/ بازانديشی (reflection) است، جايی که معنابخشی به هستی در آن دنبال
می شود و حيطه ی آن باز نگاه داشته می شود (راسل1912، فصلِ 15). پژوهش های خلاق و
انتقادیِ آن، مسائلی را که فی نفسه قابليتِ هم خوانی پاسخ های متفاوت و احتمالا
آشتی ناپذير را دارند، شناسايی و فرمول بندی می نمايد و به سنجش، روشن ساختن،
تبيين، و توصيفِ آن ها می پردازد. مسائلی که حتی در اصولِ اوليه ی خود ماهيتا در
برابر بحث و مخالفت های بی غرض باز اند. اين پژوهش ها اغلب با مقولاتِ تجربی و
منطقی-رياضی در می آميزند، و در نتيجه شرايطِ علمی می يابند، اما فی نفسه به هيچ يک
از اين دو گروه تعلق ندارند. فضای پژوهشی که شکل می دهند را می توان هنجاری
normative))
دانست. اين فضا فضايی باز است: هر کس می تواند بدونِ توجه به نقطه ی آغازش به آن
وارد شود، و اختلافِ نظر در آن همواره امری محتمل است. اين فضا فضايی پويا نيز هست،
زيرا زمانی که محيطِ فرهنگیِ فلسفه تغيير می کند، خود را با شرايط تطبيق می دهد و
تکاملِ تدريجی می يابد. (11)
در نتيجه، با توجه به استعاره ی درخورِ بينوم و مور، فلسفه در واقعِ به ققنوس می
ماند: تنها به واسطه ی تکرر و تداوم ِمهندسیِ مجددِ ((re-engineering خويش است که شکوفا می شود. فلسفه ای که زمان
مند نيست و مستقل از زمان است،
به عنوانِ يک فلسفه ی حکمی يا قطعی philosophia
perennis))، ناممکن نيست. فلسفه
ی حکمی ادعای
صحتِ و اعتبارِ جامع و فراگير در موقعيت های عقلانیِ گذشته و آينده را دارد، اما
فلسفه ای راکد است، که در مقابلِ شرکت کردن در، هم گام بودن و تعامل با تکاملِ
تدريجیِ فرهنگی که بازانديشی
های فلسفی، خود در پيدايشِ آن سهيم بوده اند ناتوان است، و درنتيجه نمی تواند رشد کند.
نيروی
پيش راننده ی فلسفه، با توجه به آن که فلسفه انواعِ مختلفی از دانش را outsourced کرده است، به نيرويی خارجی بدل شده است.
بازنگری های فلسفی خود اين چنين کرده اند. اين معنايی است که استعاره ی هگلیِ
جغدِ
مينروا(12)
را می توان به واسطه ی آن تفسير نمود. در گذشته عواملی نمايندگانِ اين نيروی خارجی
به شمار می آمدند، به عنوانِ آشکار ترينِ اين عوامل می توان به مواردِ زير اشاره
نمود: خداشناسیِ مسيحی، اکتشافِ ديگر تمدن ها، انقلابِ علمی، بحرانِ اساسیِ رياضيات
و ظهورِ منطقِ رياضی، نظريه ی تکاملِ تدريجی، ظهورِ پديدارهای اجتماعی و اقتصادیِ
نوين، و نظريه ی نسبيت. امروزه جهانِ پيچيده ی پديدارهای اطلاعاتی و ارتباطی، علوم
و فن آوری ها و محيط های جديدِ مرتبط با آن، زندگیِ اجتماعی و مقولاتِ وجودی و
فرهنگی ای که از تبعاتِ آن هستند، نمايندگانِ نيروی پيش راننده ی نوآوری را تشکيل
می دهند. به اين دليل است که فلسفه ی اطلاعات را می توان به عنوانِ الگويی نوآورانه
معرفی نمود.
5-
تعريفِ فلسفه ی اطلاعات
زمانی
که حوزه ی نوينی از پژوهش های فلسفی به واسطه ی تعاملِ فلسفه ی مدرسی و برخی نيرو
های خارجی پا به عرصه ی هستی می گذارد، به تدريج و در طیِ مراحلی که شرحِ آن خواهد
رفت به حوزه ای با تعريفِ مشخص بدل می شود، حوزه ای که احتمالا درون-نظامی اما در
عينِ حال خودمختار و مستقل است. اين شرايط عبارت اند از: (الف) حوزه قادر به اختصاص
دادنِ تفسيری صريح، روشن و دقيق باشد، که جدلی
مدرسی نيست (رورتی1982، فصلِ2) بلکه در قالبِ کلاسيکِ "tie
esti"
(چيست؟)
است، و در نتيجه نماينده ی "فلسفه
ی" امری خاص است؛ (ب) تفسيرِ اختصاص داده شده به جاذبه ای بدل می گردد که به واسطه
ی آن پژوهش های حوزه ی جديد به شکلی سودمند به يکديگر نزديک می شوند؛ (ج) اين جاذبه
می بايست تاثيرِ لازم برای مقاومت دربرابرِ نيروهای گريز از مرکزی که ممکن است در
راستای تقليلِ حوزه ی جديد به بخشی از پژوهش های موجود و پرورش يافته تلاش کنند، را
اثبات نمايد؛ و (د) حوزه ی جديد، غنای لازم برای سازمان يافتنِ زيرحوزه های روشن را
داشته باشد، و در نتيجه امکانِ تخصصی شدنِ پژوهش های حوزه ی جديد ايجاد شود.
پرسش
هايی نظيرِ "ماهيتِ هستی چيست؟"، "ماهيتِ دانش چيست؟"، "ماهيتِ درست و نادرست
چيست؟" و "ماهيتِ معنا چيست؟" پرسش هايی حوزه ای اند. شرايطِ ذکر شده در پاراگرافِ
قبل را دار هستند، و در نتيجه حضورِ قطعی و دائمِ نظام های مربوط به خود را تثبيـ و
تضمين نموده اند. پرسش هايی ديگر همانندِ "ماهيتِ ذهن چيست؟"، "ماهيتِ زيبايی و
سليقه چيست؟" و "ماهيتِ يک استنتاجِ صحيح و معتبرِ منطقی چيست؟" موضوعاتِ تفسيرهای
مجددِ اساسی ای بودند، که به استحاله ی عميقی در تعريفِ فلسفه ی ذهن، زيبايی شناسی
(استتيک)، و منطق انجاميده اند. و سئوالاتی ديگر نظيرِ "ماهيتِ پيچيدگی
complexity چيست؟"، "ماهيتِ زندگی چيست؟"، "ماهيتِ نشانه
هاsigns چيست؟" و "ماهيتِ سيستم های کنترل چيست؟"،
بيشتر پرسش هايی فرا-نظامی transdisciplinary هستند و نه درون-نظامی. از آن رو که اين پرسش
ها چهار شرطِ ذکر شده را ارضا نمی نمايند، برای تشکيلِ حوزه های مستقلِ خود در
تلاش
بوده
اند. اکنون پرسش اين است که آيا فلسفه ی اطلاعات شرايطِ يک تا چهار را ارضا می
نمايد يا خير. نخستين گام به سوی پاسخی مثبت نيازمندِ روشن ساختنِ برخی موارد است.
فلسفه
پرسشِ "ti
esti" را به دو شکل پاسخ می دهد، پديدارشناختی
phenomenologically ، و فرانظريه ای metatheoretically .
فلسفه ی زبان و معرفت شناسی epistemology ، دو مثالِ "پديدارشناسانه" اند، يا فلسفه ی
يک پديده. موضوعِ آن ها معنا و دانش است، نه نظريه های زبان شناسی يا علومِ شناختی.
از سوی ديگر فلسفه ی فيزيک و فلسفه ی علومِ اجتماعی، نمونه های آشکارِ "فرانظريه"ها هستند.
دربابِ مسائلی برخاسته از سيستم های سازمان يافته ی دانش به پژوهش می پردازند، که
در موردِ اين نمونه ها به معنای پژوهش دربابِ پديدارهای طبيعی و انسانی است.
گرچه
برخی از ديگر شاخه های فلسفی، تنها گرايشاتی به دو قطبِ مذکور
نشان می دهند، و اغلب تمايلاتِ پديدارشناسانه و فرانظريه ای شان درهم آميخته اند.
به عنوانِ مثال، اين موقعيت، موقعيتِ فلسفه ی رياضيات و فلسفه ی منطق است. اين شاخه
ها نيز، همانندِ فلسفه ی اطلاعات، موضوعاتی قديمی را در برمی گيرند، اما مشخصه های
اساسیِ اين موضوعات را برجسته ساختند، و تنها در اواخرِ تاريخِ انديشه به حوزه هايی مستقل بدل شدند. اين فلسفه
ها، متمايل به کار روی طبقاتِ خاصی از پديدارهای درجه
اول هستند (first
order phenomena) اما اين پديدارها را در خلالِ کار بر اساسِ
نظريه ها و روش ها موردِ آزمايش نيز قرار می دهند؛
و
اين منظور را، با بررسی
فرانظريه ای کلاس هايی خاص از مشتقاتِ
درجه
دو ((second order ی نظریِ مربوط به همان کلاس های پديدارهای
اوليه
پی می گيرند.
اين کشش
هر
شاخه ی فلسفه را به سمتِ يکی از دو قطب می کشاند. بر اساسِ مثالِ قبل، فلسفه ی منطق
بنيانی فرانظريه ای دارد. در درجه ی اول گرايشی مداوم به تمرکز بر مسائلِ مفهومیِ
برخاسته از منطق دارد: مسائلی که منطق را نظريه ی رياضیِ استنتاج های قانونا معتبر
می شمارند. درنتيجه فلسفه ی منطق توجهِ اندکی به مسائلی که فلسفه را آن گونه که
بتوان آن را عقلانيت rationality ناميد، پديداری طبيعی تلقی کنند،
دارد.
در مقابل، فلسفه ی اطلاعات، مانندِ فلسفه ی رياضيات، بنيادی پديدارشناسانه دارد. در
فلسفه ی اطلاعات، توجه به حوزه ی کلیِ پديدارهای دسته اولِ بازنمايی شده به واسطه ی
جهانِ اطلاعات، محاسبات computation ، و جامعه ی اطلاعاتی در درجه ی اولِ اهميت
قرار دارد. در عينِ حال که فلسفه ی اطلاعات پژوهش در مسائلِ خود را با در نظر
گرفتنِ نکاتِ متناسبِ مطرح شده توسطِ متدولوژی ها و نظرياتِ ICS آغاز می نمايد، و ممکن است به نظر بيايد که
متمايل به رويکردی فرانظريه ای است، به لحاظِ روش شناسی، نسبت به منابعِ نخستينِ
خود انتقادی است.
تعريفِ
زير تلاشی است در راستای جمع بندیِ توضيحاتی که تا کنون شرحِ آن
رفت:
تعريف)
فلسفه ی اطلاعات Philosophy
of Information – PI = حوزه ای فلسفی که با مسائلِ زير سرو کار
دارد (الف) پژوهش های انتقادیِ ماهيتِ مفهومی و اصولِ بنيادينِ اطلاعات، از جمله
پويايی های آن، کاربردِ آن، و علومِ مربوط به آن، و (ب) بسط و کاربردِ متودولوژی
های نظريه اطلاعاتی و محاسباتی computational در مسائلِ فلسفی.
برخی
از توضيحات به ترتيب بيان شده اند. قسمتِ اولِ تعريف فلسفه ی اطلاعات را به عنوانِ
حوزه ای نوين می شناسد. فلسفه ی اطلاعات تبيينی صريح، روشن و دقيق از پرسشِ
"ti
esti" (چيست؟)
ارائه
می کند: پرسش
اين
است: "ماهيتِ اطلاعات چيست؟" واين
روشن ترين شرطِ ظهورِ حوزه ای نوين است. البته، همانندِ هر پرسشِ حوزه ای،
اين
پرسش نيز تنها به کارِ گشايشِ حوزه ای از پژوهش می آيد، نه طرح بندیِ جزئياتِ
مسائلِ اساسیِ آن (Floridi2001). فلسفه ی اطلاعات، پژوهش هايی انتقادی ايجاد
می کند که نبايد آن ها را با نظريه ی کميتیِ ارتباط داده ها (نظريه ی اطلاعات)
اشتباه گرفت. روی هم رفته وظيفه ی فلسفه ی اطلاعات ايجادِ يک نظريه ی يکپارچه
دربابِ اطلاعات نيست بلکه توسعه ی خانواده ای يکپارچه از نظريه هايی است که به
تحليل، ارزيابی و تشريحِ اصول و مفاهيمِ متنوعِ اطلاعات، پويايی ها و کاربردهای شان
بپردازند، و درعينِ حال توجهِ خاصی به مقولاتِ سيستمیِ ناشی از زمينه های متفاوتِ
کاربرد و ارتباطِ درونی با مفاهيمِ کليدیِ ديگر در فلسفه چونان هستی، دانش، حقيقت،
زندگی و معنا، مبذول دارند.
بررسی
های اخير نشان می دهند که توافق برسرِ تعريفی واحد و يک پارچه از اطلاعات وجود
ندارد(13).
اين امرغيرِ منتظره نيست. اطلاعات مفهومی آن چنان قوی است که به عنوانِ يک موضوعِ
توصيف، بسته به قالبِ نيازمندی ها و علايقی که نظريه ای را جهت دهی می کنند، می
تواند با توصيفاتِ متعدی سازگار باشد (Bar-Hillel
and Carnap 1953, Szaniawski 1984). به عنوانِ مثال، کلود شانون خاطر نشان کرده
است:
واژه
ی "اطلاعات"، به واسطه ی نويسندگانِ متعددی در حوزه عمومیِ نظريه ی اطلاعات، معنایِ
متنوعی يافته است. واضح است که دست کم تعدادی از اين تعاريف، در برخی کاربرد ها به
حد کافی سودمند بوده اند، تا شايستگیِ مطالعه ی بيشتر و شناخته شدگیِ دائمی را
بيابند. دور از انتظار است که مفهومی واحد از اطلاعات برای کاربردهای متعددِ
ممکن در اين حوزه ی عمومی مناسب باشد. (برگرفته از "نظريه ی شبکه ایِ اطلاعات"
در Shannon
1993, 180)
پژوهشِ
ثمرمند در بابِ مفاهيمِ چندمعنايی مانندِ اطلاعات، تنها در ارتباط با زمينه های
کاربردِ به دقت تعريف شده شان ميسر می شود. بر
اساسِ مفهومِ "پويايیِ اطلاعات" تعريفی که ارائه
شد به نکاتِ زير اشاره دارد:
(i) تاسيس و مدل سازیِ محيط های اطلاعاتی، که
شاملِ خصلت های سيستمیِ آن ها، اشکالِ تعامل، رشدِ درونی، و غيره است؛
(ii) چرخه ی زندگیِ اطلاعاتی، که دنباله ای از
مراحلِ متنوعِ فعاليت های قالبی و کارکردی است که اطلاعات
به واسطه ی آن ها از مرحله ی ظهورِ اوليه، به کاربردِ نهايی ونهايتا ناپديد شدنِ
احتمالی اش منتقل می شود
(14)؛
و (iii) محاسبات Computation، هم در معنای ماشين تورينگیِ پردازشِ
الگوريتم و هم در معنای گسترده ترِ پردازشِ اطلاعات. اين مشخصه بسيار حياتی است.
اطلاعات مفهومی قديمی است، اما بالاخره به کمکِ علوم و فن آوری های محاسبات و
ICT
، موفق به به دست آوردنِ طبيعتِ يک پديدارِ دسته اول شده است. در نتيجه
computation در سال های اخير، توجهِ فلسفیِ بسياری به خود
جلب کرده است. فلسفه ی اطلاعات، اطلاعات را به عنوانِ موضوعِ محوریِ حوزه ی جديد،
بر محاسبات برتری می دهد، زيرا محاسبات را به عنوانِ امری که اطلاعات را پيش فرضِ
خود قرار می دهد تحليل می نمايد. فلسفه ی اطلاعات، محاسبات را به عنوانِ يکی
از(گرچه شايد مهم ترينِ) پروسه هايی که اطلاعات در آن درگير می شود می شناسد. در
نتيجه نامِ حوزه ی جديد می بايست فلسفه ی اطلاعات باشد، و نه فلسفه ی computation، به همان دليل که معرفت شناسی epistemology فلسفه ی دانش knowledge لست، و نه فلسفه ی ادراکات و احساسات
perceptions.
از
چشم اندازی محيطی، فلسفه ی اطلاعات نمايی
از
آن چه را می توان اطلاعات محسوب کرد، وشيوه ی صحيحِ ايجاد، پردازش، مديريت، و
استفاده از اطلاعات، ارائه
می کند و
آن را
نظام دار می سازد (15).
سمت گيریِ پديدارشناسانه ی فلسفه ی اطلاعات، به اين معنا نيست که از
ايجاد
بازخورد های انتقادی
جلوگيری
کند.
برعکس، گزينه های متودولوژيک و نظری در ICS عميقا وابسته
به
نوعِ فلسفه ی اطلاعاتی اند که يک پژوهشگر کم و بيش آگاهانه برمی گزيند. در نتيجه
ضروری است بر اين نکته تاکيد شود که فلسفه ی اطلاعات، انتقادگرانه به ارزيابی، شکل
دهی، و برجسته سازیِ پايه های مفهومی، متودولوژيک، و نظریِ ICS می پردازد – کوتاه سخن آن که فلسفه ی
ICS ای به وجود می آورد، همان طور که از اولين
آثار در حوزه ی فلسفه ی هوشِ مصنوعی پيدا بود (Colburn
2000). تاکيد بر اين نکته در بابِ تاثيرِ توجهِ
افراطی به وجوهِ فرانظريه ایِ فلسفه ی اطلاعات خالی از لطف به نظر نمی رسد، که چنين
توجهی ممکن است پژوهنده را از اين واقعيتِ مهم بازدارد، که منطقی است فلسفه ی
اطلاعات را در آثارِ نويسندگانی بجوييم، که قرن ها پيش از انقلابِ اطلاعاتی می
زيستند. در عينِ حال بررسیِ
رويکرد تاريخی و دنبال نمودنِ تکاملِ تدريجیِ
درزمانی
((diachronic فلسفه ی اطلاعات بسيار سودمند است. البته
زمانی که چارچوبِ فنی و مفهومیِ ICS به
شکل ناگهانی آغاز نشده
باشد؛ بلکه برای فراهم آوردنِ روش های مفهومی و چشم اندازهای ممتاز در ارزيابیِ
کاملِ بازتاب های به وجود آمده در
پیِ
طبيعت، پويايی و کاربردهای اطلاعات، پيش از انقلابِ ديجيتالی، استفاده
شود
(به
عنوانِ مثال، "فائدروسِ"(16)
افلاطون، "تاملاتِ"(17)
دکارت، "درباره ی سودمندی
و ناسودمندیِ
تاريخ در زندگی"(18)
اثرِ نيچه، و "تصورِ يک
جهان
سوم"
(19)
اثر پوپر را در نظر بگيريد). از اين منظر، فلسفه ی اطلاعات به شکلی پرمعنا، قابلِ
قياس با پيشرفت های سايرِ حوزه های فلسفی، از قبيلِ فلسفه ی زبان، فلسفه ی زيست
شناسی، و فلسفه ی رياضيات است.
بخشِ
دومِ تعريف حاکی از اين
است که فلسفه ی اطلاعات، تنها حوزه ای جديد نيست، بلکه متودولوژیِ نوآورانه ای را
نيزفراهم می سازد. پژوهش دربابِ ماهيتِ مفهومیِ اطلاعات، و پويايی ها و کاربردِ آن
به واسطه ی چشم اندازِ وسيعِ به دست آمده توسطِ متودولوژی هاو نظرياتِ برگرفته از
ICS و ICT ميسر می شود (به عنوانِ مشال ر.ک.
Grim,
Mar, and St. Denis 19988). اين چشم انداز، ديگر مقولاتِ فلسفی را نيز
تحتِ تاثير قرار می دهد. روش ها، مفاهيم، ابزارها و تکنيک های نظريه اطلاعاتی و
محاسباتی تا کنون نيز در بسياری حيطه های فلسفی، به مقاصدِ متفاوتی توسعه يافته و
موردِ کاربرد قرار گرفته اند. از جمله ی اين مقاصد می توان به مواردِ زير اشاره
نمود: توسعه ی درکِ ما از توانايی هايی زبانی و شناختیِ انسان هاو حيوانات و امکان
پذيریِ اشکالِ مصنوعی و مجازیِ هوش(فلسفه ی هوشِ مصنوعی؛ معناهای نظريه-اطلاعاتی؛
معرفت شناسیِ نظريه-اطلاعاتی؛ معناهای پويا )؛ تحليلِ فرآيندهای استنتاجی و
محاسباتی (فلسفه ی محاسبات ((computing؛ فلسفه ی علومِ کامپيوتری؛ منطقِ
جريانِ
داده
ای؛ منطقِ موقعيت)؛ تشريحِ مبانیِ سازمانیِ زندگی و کارگزاری agency (فلسفه ی زندگیِ مصنوعی artificial
life؛ سايبرنتيک و فلسفه ی نظريه ی ماشين ها
automata؛ نظريه تصميم و بازی ها)؛ تدبيرِ رويکرد های
نوين به مدل سازیِ سيستم های فيزيکی و مفهومی (هستی شناسیِ صوری Formal
Ontology؛ نظريه ی سيستم های اطلاعات، فلسفه ی واقعيتِ
مجازی)؛ فرمول بندیِ متدولوژیِ دانشِ علمی (فلسفه ی علمِ مدل- محورmodel-based
philosophy of science؛ متدولوژی های محاسباتی computational در فلسفه ی علم)؛ و پژوهش در بابِ مسائلِ
اخلاقی (اخلاقياتِ کامپيوتر و اطلاعات، اخلاقياتِ مجازی artificial
ethics)، مقولاتِ زيبايی شناسیaesthetics (نظريه ی چندرسانه ها/ابر رسانه های ديجيتال،
نظريه ی ابرمتن و نقدِ ادبی)، و توصيفِ مشخصه های پديدارهای روان شناختی، مردم
شناختی، و جامعه شناختیِ جامعه ی اطلاعاتی و رفتارِ انسانی در محيط های ديجيتال (و
جامعه شناختیِ جامعه ی اطلاعاتی و رفتارِ انسانی در محيط های ديجيتال (Cyberphilosophy).
فلسفه
ی اطلاعات، دارای يکی از قوی ترين مجموعه واژگانِ مفهومیِ برجای مانده در تاريخِ
فلسفه است. به اين دليل که هنگامی که برای به دست دادنِ توصيفی، دنباله ای از
رويدادها لازم نيست يا به آن نياز نداريم، می توان بر مفاهيمِ اطلاعاتی تکيه کرد.
در فلسفه اين به معنای آن است که هر مقوله ای را می توان به بيانِ اطلاعاتی مجددا
صورت بندی نمود. اين قدرتِ معنايی مزيتِ بزرگِ فلسفه ی اطلاعات است، که به عنوانِ
يک متدولوژی شناخته می شود
(به
قسمتِ دومِ تعريف مراجعه کنيد). اين امر نشان می دهد که با الگويی(پارادايمی)
تاثيرگذارمواجه هستيم، که با اصطلاحاتِ فلسفه ای اطلاعاتی قابلِ توصيف
است.
اما
همين امر ممكن است مشكلى ايجاد نمايد، زيرا رويکردی فرانظريه ای و اطلاعات
گرا ممکن است به پيچيده گويیِ نيرنگ بازانه ی خطرناکی منجر شود – به بيانِ دقيق تر،
اين پنداره که هر X ای می تواند به بيانِ (کم و بيش فرانظريه
ایِ) اطلاعاتی توصيف شود، به اين معناست که هر X ای ماهيتا اطلاعاتی است. اين ابهام گويی مانع
از اختصاصی بودنِ فلسفه ی اطلاعات به عنوانِ حوزه ای فلسفی با موضوعاتِ خود می شود.
اين اشتباه به وجود خواهد آمد که فلسفه ی اطلاعات با فلسفه مترادف تصور شده است.
بهترين راهِ پرهيز از چنين فقدانِ هويتی تمرکز بر بخشِ اولِ تعريفی است که ارائه
شد. فلسفه ی اطلاعات به عنوانِ رشته ای فلسفی، به واسطه ی اين پرسش که مساله درباره
ی چيست تعريف می شود، نه اين که مساله چگونه فرمول بندی می شود. عليرغمِ اين که
بسياری از مقولاتِ فلسفی می توانند از تحليلِ اطلاعاتی بهره جويند، نظريه ی اطلاعات
در فلسفه ی اطلاعات
شالوده ای کلامی و نه صرفا روبنايی استعاری فراهم می سازد. پيش فرضِ فلسفه ی
اطلاعات اين چنين است: يک مساله يا توصيف
می تواند عملا
و به طورِکامل
به مساله يا توصيفی اطلاعاتی تقليل يابد. پس ملاکِ صحتِ تحليل x، تحقيق در اين
امر که چگونه می توان X را به بيانِ اطلاعاتی صورت بندی نمود نيست،
بلکه جستجوی پاسخِ اين
پرسش است که اگر X ماهيتی اطلاعاتی نداشت چه می شد. با در نظر
گرفتنِ چنين ملاک و معياری، نمونه ای از برخی پرسش های جالبِ توجه را در منبعِ
Floridi
2001 مطرح نموده ام.
6-
نتيجه گيری: فلسفه ی اطلاعات به مثابه فلسفه ی اولی (20)
در
پیِ تحولاتِ ذکر شده، فيلسوفان چالش های روشنفکریِ برخاسته از جهانِ اطلاعات و
جامعه ی اطلاعاتی را جدی گرفته اند. فلسفه ی اطلاعات تلاش می کند مرزهای پژوهشِ
فلسفی را گسترش دهد. و اين گسترش را نه به واسطه ی کنارِ هم قرار دادنِ مقولاتِ
پيشين و در نتيجه بازخوانیِ سناريوی فلسفی، که با افزودنِ حيطه های جديدِ پرسش گریِ
فلسفی – که بسيار نيازمندِ شناخته شدن اند اما هنوز جايگاهی درمقولاتِ فلسفه ی سنتی
نيافته اند – و فراهم آوردنِ متودولوژی های ابتکاری و نوآور، به عنوانِ رويکردی
نوين در قبالِ مسائلِ سنتی؛ محقق می سازد. آيا زمانِ تلقی کردنِ فلسفه ی اطلاعات به
مثابه حيطه ای مستقل و باليده فرا رسيده است؟ ديديم که پاسخِ اين پرسش می تواند
مثبت باشد، زيرا فرهنگ و جامعه، تاريخ فلسفه، و نيروهای پويای نظام بخش به
دستاوردهای سيستم های فلسفی به همين سمت در حرکت اند. اما پيشرفتِ کدام يک از انواع
فلسفه ی اطلاعات محتمل تر است؟ پاسخ به اين پرسش، ديدگاهی روشن تر به جايگاهِ فلسفه
ی اطلاعات در تاريخِ انديشه می طلبد، ديدگاهی که احتمالا تنها از راهِ برهانِ خلف
به دست آمدنی است. در اين جا شايد بتوان به واسطه ی حدس و گمان طرحی از آن به دست
داد. ديديم که فلسفه با ضعيف تر ساختنِ خويش رشد می کند. و اين تناقضی آشکار است: هرچه جهان
وتوصيفاتِ علمی از آن پيچيده تر می شود، جايگاهِ گفتمانِ (ديسکورسِ) فلسفی به مثابه
فلسفه ی اولی نيز می بايست حياتی تر شود، و خود را از فرض های بی فرجام و پژوهش های
گمراه شده ای که واقعا به فعاليتِ هنجاریِ مدل سازیِ مفهومی تعلق ندارند، خلاص
سازد. قدرتِ ديالکتيکِ تامل، و درنتيجه اهميتِ بحرانیِ آگاهیِ تاريخی از آن، در
سيرِ قهقرايیِ جستجوی استعلايی نهفته است. اين جستجوی استعلايی، شرايطِ جريانِ خطی
و انتزاعیِ امکان پذيریِ روايت های موجود را می جويد. هم از نظرِ تفسيرهايی که اين
روايت ها ارائه می دهند و هم از نظرِ اصلاحات و نوآوری هايی که در پی دارند. اين به
قهقرا رفتن چگونه رخ داد؟ انقلابِ علمی، توجهِ فلسفه ی قرنِ هفدهم را از طبيعتِ
شیءِ قابل فهم، به ارتباطِ معرفت شناسیِ ميانِ آن شیء و سوژه ی ادراک کننده اش
تغيير داد: از متافيزيک به معرفت شناسی. رشدِ پياپیِ جامعه ی اطلاعاتی و ظهورِ
قلمروِ اطلاعاتی (infosphere)، محيطی مفهومی که ميليون ها نفر اين روزها
وقتِ خود را در آن می گذرانند، فلسفه ی معاصر را بر آن داشته است، تا در درجه ی اول
از تاملاتِ انتقادیِ رشته ای بهره جويند که توسطِ ابزارهايی که قلمروِِ اطلاعاتی را
مديريت می کند، به وجود می آيد. اين
ابزارها حافظه و زبانِ های دانشِ سازمان يافته اند. در نتيجه فلاسفه می بايست از
شناخت شناسی epistemology ، به فلسفه ی زبان و منطق روی آورند
(Dummett
1993) و سپس به طبيعتِ جوهری و ماهيتیِ قلمروِ
اطلاعاتی، يعنی خودِ اطلاعات بپردازند. از لحاظِ مفهومی، اطلاعات به اندازه ی
مفاهيمی چون هستی، دانش و آگاهی، زندگی، هوش، معنا، و خير و شر؛ با اهميت و بنيادين
است، که مفاهيمی محوری اند که اطلاعات با آن ها وابستگیِ درونی دارد. در نتيجه
مفهومِ اطلاعات، به همان اندازه، شايسته ی پژوهش های مستقل و خود مختار است. البته از يک لحاظ، اطلاعات مفهومی کم
قدرشده تر است. زيرا دربابِ مفاهيمِ ديگر و ارتباط شان، می توان بدونِ نياز آن که
به دقت تعريف شوند، ابرازِ نظر کرد، اما در بابِ اطلاعات نه. در اين معنا حق با
ايوانز است :
ايوانز
بر اين عقيده بود که مفهومی اصيل
تر و بنيادی
تر از مفهومِ دانشی Knowledge که فيلسوفان آن قدر بر آن متمرکز شده اند،
وجود دارد. و آن، مفهومِ اطلاعات است. اطلاعات به واسطه ی ادراک منتقل می شود و به
واسطه ی حافظه نگاه داشته می شود، گرچه به واسطه ی زبان نيز انتقال می يابد. شخص
پيش از آن که به درستی نسبت به چيزی شناخت حاصل کند، می بايست بر مفهومِ اطلاعات
متمرکز شود. اطلاعات، اکتسابی است. به عنوانِ مثال، جريانِ اطلاعات، بدونِ نياز به
آن که شخص قضايايی را که متضمنِ آن است دريابد، در سطحِ بسيار ابتدايی تری از تحصيل
و انتقالِ دانش، عمل می کند. بر اين عقيده ام که اين مفهوم، استحقاقِ پژوهش و
اکتشاف را دارد. گرچه پيش از خواندنِ ايوانز بر اين عقيده نبودم، اما گمان می برم
که پژوهشی پرثمر خواهد بود. همين امر اين اثرِ ايوانز را به شدت از معرفت شناسیِ
سنتی متمايز می سازد.(Dummett
1993, 186)
و
به اين دليل است که فلسفه ی اطلاعات
را می توان به عنوانِ فلسفه ی اولیِ آينده معرفی نمود، هم در معنای اولويتِ
ارسطويیِ موضوع اش، اطلاعات، زيرا فلسفه ی اطلاعات ادعا می کند که اطلاعات، از
اجزای بنيادينِ هر محيط environment است؛ و هم در معنای دکارتی-کانتیِ اولويتِ
متدولوژی و مسائلِ آن، ازآن رو که فلسفه ی اطلاعات آرزوی ارزشمندترين و جامع ترين
رويکرد را به پژوهش های فلسفی دارد.
فلسفه
ی اطلاعات، که به عنوانِ فلسفه ی طراحیِ اطلاعات شناخته می شود، می تواند ساختِ هدف
مندِ محيطِ ذهنی مان را تشريح و هدايت کند، و راهِ حلِ سيستماتيکِ بنيان های
مفهومیِ جامعه ی معاصر را فراهم آورد. انسانيت را قادر می سازد تا به جهان معنا دهد
و آن را مسئولانه بسازد: مرحله ای نوين در معنادهی به هستی. روشن است که فلسفه ی
اطلاعات ادعای تبديل شدن به جالبِ توجه ترين و ثمربخش ترينِ حوزه ی پژوهش های
فلسفیِ زمانِ ما را دارد. اگر آن چه در اين مقاله رفت صحيح باشد، توسعه ی کنونیِ
فلسفه ی اطلاعات هرچند به تعويق افتاده باشد، ناگزير است، و به واسطه ی نوآوری هایِ
اساسی در زمينه ی مسائلِ سيستمِ فلسفی، بر روشِ کلیِ روبرو شدن با مسائلِ فلسفیِ
جديد و قديم تاثير خواهد گذاشت. آن چه گفته شد به اين معناست که در فلسفه، دوران،
دورانِ اطلاعات است.(21)
پانويس
ها
(1)
Floridi Luciano,What is the Philosophy of
information?, Cyberphilosophy, Blackwell Publishing 2002
(2)
يادآوری اين نکته لازم به نظر می رسد که هر
رشته ی
(Discipline) مستقل علمی، نيازمند ايجاد رشته ی دانشگاهی،
پژوهشگران و متخصصان مستقل است. اين ادعای فلوريدی به
آن معناست که فلسفه ی اطلاعات به حدی از تکامل و استقلال رسيده است، که بتوان آن را
مستلزم چيزی بيش از فعاليت های مهندسين يا فيلسوفان علاقه مند به رشته ی مقابل
دانست: رشته های مستقل و متخصصان مستقل.
(2) آلن تورينگ (Alan
Turing) 1954-1912، رياضی دان، فيلسوف، رمز شکنِ
ماشينِ معروفِ رمزگذاریِ آلمانِ نازی درجنگِ جهانیِ دوم- انيگما Enigma- پدرِ علومِ کامپيوتر وهوشِ مصنوعی. از
دستاوردها و آثارِ مشهورِ وی دربابِ هوشِ مصنوعی می توان به "تستِ تورينگ" برای
تشخيص
هوش مندی يک ماشين اشاره نمود. وی به اتهام هم جنس بازی در 1952 دستگير شد و در
1954 به مرگ مرموزی که دليل آن خودکشی با مواد سمی اعلام شد در گذشت.
م.
(3)
"به گفته ی اندرسن تا سال 1964، بيش از هزار مقاله درارتباط با فلسفه ی هوشِ مصنوعی
به چاپ رسيده بود (اندرسون، مقاله ی "ذهن و ماشين / Minds and Machines" 1964). درميانِ مقالاتِ در دسترس، خواننده ی
اين مقاله می تواند رينگِل 1979 و بودِن1990 را که دو مجموعه ی نسبتا قوی از مقالات
را به دست می دهند، و هيولند
1981، که صراحتا قصد داشت دنباله ی اندرسون 1964 باشد و در هيولند
1997 با بازبينی
هايی چند تجديد چاپ شد، به خاطر بسپارد."(فلوريدی، فلسفه ی اطلاعات
چيست؟)
(4) به عنوان مثالی متاخر ازاين مورد، ر.ک.
بخش " مثال هايی عملی از فعاليت های ميان رشته ای فلسفه و کامپيوتر"،
و استفاده از روباتيک در تعليم منطق و تفکر انتقادی.
(5)
به عنوانِ مثال ر.ک. به Burkholder
1992 ، مجموعه ی شانزده مقاله از بيست و هشت
نويسنده ی شرکت کننده در کنفرانس های اوليه ی CAP؛ اغلبِ مقالات به دوره ی چهارمِ کنفرانس ها
تعلق دارند.
(6)
Metasemanticisation –
روايت ها قبلا معنادهی شده اند، در فرامعنادهی براساسِ بازنگری معنای روايت های
قديمی به مثابه جزئی از داده های موجود، روايت ها معنايی فرای معنای خود می يابند.
م.
(7)
ترجمه ی دقيق تر جمله ی اصلی "reflection
turns to reflection" می تواند "تامل به بازانديشی بدل می شود"
باشد. بر
اساس مکاتبه ی مترجم با آقای فلوريدی، معنای اين جمله اين است که تفکر در فرايندی
بازگشتی خود به موضوع تفکر خود بدل می گردد. از اين رو ترجمه به واسطه ی نقل به
مضمون انجام شده است.
(8)
بر اساسِ مکاتبه ی نگارنده با لوچيانو فلوريدی، Locus در لاتين صرفا به معنای مکان است.
وی
در اينجا واژه ی Loci را به معنای "مکانِ انتزاعی" به کار برده
است.
(9)
بحثی
روشنگر پيرامونِ فلسفه ی مدرسیِ معاصر را می توانيد درمنبعِ Rorty
1982،
ريچارد رورتی 1982،
فصل های 2و 4 و بخصوص 12 بيابيد.
(10)
discourse – به گفتمان ترجمه شده است
اما برای اطلاعاتِ دقيق تر ر. ک. به "نظمِ گفتار" ميشل فوکو، ترجمه ی باقر پرهام،
نشر آگه. م.
(11)
اين
فضای هنجاری را نبايد با "فضای برهان ها/ space
of reasons" ی معروفِ سلار(Sellar) اشتباه گرفت: "به هنگامِ توصيفِ حادثه ای
ضمنی يا وضعيتی متداول، توصيفی تجربی از آن حادثه ی ضمنی يا موقعيت به دست نمی
دهيم، بلکه آن را در فضای منطقیِ برهان های/دلايلِ قضاوت جای می دهيم، و می توانيم
به عنوانِ مثال آن چه را شخصی می گويد قضاوت نماييم"(سِلار1963، صفحه ی 169). فضای
هنجاریِ موردِ بحثِ ما، فضای طراحی است، جايی که داده های موجود، شرايط، نيازمندی
ها و استانداردهای تکاملیِ تجربی و منطقی همگی نقشی حياتی در ساختن و سنجشِ دانش
دارند. فضای هنجاری تنها در برخی بخش ها با فضای برهان های سلار هم پوشانی دارد، و
آن اين که فضای ما چيزی بيشتر از فضای سلار دارد (به عنوانِ مثال قياس واستنتاجِ
رياضی به جای قضاوت به کار برده شده، و در فضای سلار با مسائل روبرو هستيم که فی
نفسه قابلِ تصميم گيری هستند) و چيزی کمتر، از آن جا که در فضای طراحی با مقولاتی
مرتبط با خلاقيت و آزادی روبرو هستيم، که مشخصا در فضای سلار نمی گنجند. بحثی
پيرامونِ "فضای برهان ها"ی سلار را می توانيد در فلوريدی1996، بخشِ 4، و مک
داوِل1994، مقدمه ی جديد، بيابيد.
(12)
Owl
of Minerva -- جغدِ مينروا در اصل به ايزدی سِلتی به
نامِ سوليس تعلق دارد و رومی ها آن را متعلق به ايزدبانوی خود مينِروا معرفی کرده
اند. معادلِ يونانِ اين ايزدبانو، آتنا، سمبلِ آتن، محلِ تولدِ فلسفه است. آتنا
ايزدبانوی دانايی، پشتيبانِ هنر و صنعت، و در نقش های نظامی اش ايزدبانوی جنگاوری و
مدافعِ زمين است. وی اغلب به همراهِ جغدی تصوير شده است که نمادِ خرد و دانايی است.
تصويرِ اين جغد بر سکه های آتنیِ قرنِ پنجمِ قبل از ميلاد حک شده است.
م.
(13)
برای
يافتنِ برخی گزارشات از تنوعِ معناها و موقعيت های متفاوتِ نظری ر.ک. Berman1989 ، Losee1997 ، Machlup
1983 ، NATO
1974,1975,1983 ، Schrader
1984 ، Wellisch
1972 ، Wersig
and Neveling 1975. شخصا تجديدِ نظری بر تعريفِ اطلاعاتِ معنايی
به مثابهِ داده های بامعنا در Floridi
(forthcoming)
ارائه داده ام.
(14)
يک
چرخه زندگیِ عادی شاملِ مراحلِ زير است: رخ دادن يا موجود بودن (کشف کردن، طراحی
کردن، نوشتن و غيره)، پردازش و مديريت (جمع آوری، اعتباربخشی، تغييردادن، سازمان
دهی، شاخص سازی، طبقه بندی، پالايش، به روزآوری، مرتب سازی، ذخيره سازی، شبکه سازی،
توزيع، دست رسی، بازيابی، انتقال و غيره)، واستفاده (نظارت، مدل سازی، تحليل،
توصيف، طرح ريزی، پيش بينی، تصميم گيری، دستورالعمل دهی، آموزش، يادگيری و غيره
).
(15)
Herlod
2001 ، در ادامه ی اين پژوهش،
کتابخانه گرايی
librarianship را به عنوانِ فلسفه ی اطلاعاتِ کاربردی تعريف
می کند و اين چنين می نويسد : "librarianship به عنوانِ فلسفه ی اطلاعاتِ کاربردی، در
پيمودنِ تاريخِ عقلانی و هضمِ الگوهايش، به نظر آخرينِ تمامیِ نظام ها می
رسد."
(16) Phaedrus، Plato
(17)
Meditations، Descartes
(18) On
the use and disadvantage of history for life، Nietzsche
(19) Conception
of a third world، Popper
(20)
Philosophia
Prima
(21)
نمونه
های پيشينِ مطالبِ اين مقاله را در موقعيت های متفاوتی مطرح نموده ام: زمانی که در
سالِ تحصيلیِ 1997-1996، سلسله سخنرانی هايی تحتِ عنوانِ "معرفت شناسی و تکنولوژیِ
اطلاعات" (Epistemology
and Information Technology) در دانشگاهِ بَری (Bari) ايراد می نمودم، وقتی در دانشگاهِ رم 3
(Rome
III) در سالِ تحصيلیِ 2000-1999 به عنوانِ استادِ
ميهمان در حوزه ی معرفت شناسی فلسفه ی اطلاعات تدريس می کردم؛ در مباحثاتِ منطقِ
کاربردی (کالجِQueen
Mary و
Westfield، دانشگاهِ لندن 26 نوامبر 1999)؛ در
computing در فلسفه: مباحثاتِ يک روزه ی دلالت های
فلسفیِ computing و کاربرد ها و عواقبِ آن در مطالعاتِ فلسفی (
کالجِ King، دانشگاهِ لندن ، 19 فوريه ی 1999)؛ در
همايشِ بخشِ شرقیِ انجمنِ فلسفه ی امريکا (APA
Eastern Division Meeting) 1999، جلسه ی مخصوصِ برگزار شده توسطِ کميته
فلسفه و کامپيوترِ APA (بوستون، 28 دسامبر 1999)؛ در Forth
World Multiconference در بابِ Systemics، سايبرنتيک، و انفورماتيک (اورلاندو، 26-23
جولای 2000). از تمامیِ برگزارکنندگانِ اين همايش ها و شرکت کنندگان به علتِ واکنش
ها و بازخوردشان بسيار سپاس گزارم. Charles
Ess,Jim Fetzer, Ken Herold, Jim Moor نسخه ی نهايیِ مقاله را قرائت نمودند و
نظراتِ بسيار ارزشمندی ابراز داشتند. تمامیِ اشکالاتِ باقی مانده از آنِ من اند.
بخشی از هزينه ی اين پژوهش توسطِ دو بورسِ پژوهشی تامين شده است، يکی از
Coimbra
Group دانشگاهِ Pavia و ديگری از کالجِ Wolfson در آکسفورد.
منابع
(از
برخی از اين منابع در متن با حروف فارسی ياد شده است)
Adler,
M. 1979. “Has philosophy lost contact with people?”
Anderson,
A. R., ed. 1964. Minds and Machines. Contemporary Perspectives in
Philosophy Series.
Boden,
M. A. 1984. “Methodological links between AI and other disciplines.” In F.
Machlup and V.
repr.
in Burkholder 1992.
——,
ed. 1990. The Philosophy of Artificial Intelligence.
Bolter
J. D. 1984. Turing’s Man: Western Culture in the Computer Age.
Burkholder,
L., ed. 1992. Philosophy and the Computer.
Press.
Bynum,
T. W., ed. 1985. Computers and Ethics.
issue
of Metaphilosophy.
——.
1998. “Global information ethics and the information revolution.” In Bynum &
Moor 1998: 274–
89.
——.
2000. “A very short history of computer ethics.” APA Newsletters on
Philosophy and Computers
99(2)
(Spring).
——
and Moor, J. H., eds. 1998. The Digital
Special
issue of Metaphilosophy, also available as a book.
——
and ——, eds. 2002. CyberPhilosophy: The Intersection of Philosophy and
Computing. Special
issue
of Metaphilosophy, also available as a book.
CAP,
website of the Computing and Philosophy annual conference
series,
<http://www.lcl.cmu.edu/caae/cap/CAPpage.html>.
Carnap,
R. 1935. Philosophy and Logical Syntax.
entitled
“The rejection of metaphysics.”
Dummett,
M. 1993. Origins of Analytical Philosophy.
Floridi,
L. 1996. Scepticism and the Foundation of Epistemology – A Study in the
Metalogical
Fallacies.
——.
2001. “Open problems in the philosophy of information.” The Herbert A. Simon
Lecture on
Computing
and Philosophy,
http://www.wolfson.ox.ac.uk/~floridi/papers.htm
,
forthcoming in Metaphilosophy.
Gee,
J. P. 1998. “What is literacy?” In V. Zamel and R. Spack, eds., Negotiating
Academic Literacies:
Teaching
and Learning Across Languages and Cultures.
Glymour,
C. N. 1997. Thinking Things Through: An Introduction to Philosophical Issues
and
Achievements.
Haugeland,
J., ed. 1981. Mind Design: Philosophy, Psychology, Artificial
Intelligence.
VT:
——,
ed. 1997. Mind Design II: Philosophy, Psychology, Artificial
Intelligence.
Press.
McCarthy,
J. 1995. “What has AI in common with philosophy?” Proceedings of the 14th
International
Joint
Conference on AI,
——
and Hayes, P. J. 1969. “Some philosophical problems from the standpoint of
artificial
intelligence.”
Machine Intelligence 4: 463–502.
McDowell,
J. 1994. Mind
and World.
PAC,
website of the American Philosophical Association Committee on Philosophy and
Computers,
<http://www.apa.udel.edu/apa/governance/committees/computers/>.
Pagels,
H. 1988. The Dreams of Reason: The Computer and the Rise of the Sciences of
Complexity.
Pylyshyn,
Z. W., ed. 1970. Perspectives on the Computer Revolution.
Hall.
Quine,
W. V. O. 1979. “Has philosophy lost contact with people?”
article
was modified by the editor. The original version appears as essay no. 23 in
Theories and
Things,
Reichenbach,
H. 1951. The Rise of Scientific Philosophy.
Ringle,
M., ed. 1979. Philosophical Perspectives in Artificial Intelligence.
Humanities
Press.
Rorty,
R. 1982. Consequences of Pragmatism.
Russell,
B. 1912. The Problems of Philosophy.
Schlick,
M. 1979. “The
Schlick,
Philosophical Papers, 2 vols.
Sellars,
W. 1963. Science, Perception and Reality.
Press.
Simon,
H. A. 1962. “The computer as a laboratory for epistemology.” First draft,
revised and published
in
Burkholder 1992: 3–23.
——.
1996. The Sciences of the Artificial, 3rd ed.
Sloman,
A. 1978. The Computer Revolution in Philosophy.
——.
1995. “A philosophical encounter - an interactive presentation of some of the
key philosophical
problems
in AI and AI problems in philosophy.” Proceedings of the 14th International
Joint
Conference
on AI,
Stent,
G. 1972. “Prematurity and uniqueness in scientific discovery.” Scientific
American, Dec., pp.
84–93.